موضوع : بررسی و سنجش میزان سازگاری و رابطه آن با تیپ های شخصیتی در بین دانش آموزان پسر و دختر مقطع متوسطه شهرستان سرپل ذهاب سال تحصیلی 90-89 مقدمه با نگاهی به اطراف خود متوجه وجود افراد مختلفی با رفتارهای متنوع آن ها می شویم که هر یک از آن ها ویژگی های رفتاری مخصوص به خود برخوردار هستند عده ای قانون پذیرند عده ی دیگری از قانون سرپیچی می کنند بعضی منضبط هستند و گروه دیگر مخالف آن ، تعدادی شاداب و خوشرویند و عده ای عصبانی و ناراضی ، بعضی فعال و سریع تصمیم گیری می کنند و عده ی دیگری کند و محافظه کار ... به هر حال این رفتارها به گونه ای است که هر بیننده با دیدن آن وادار به نوعی اظهار نظر می شوند مثلاً می گویند فلانی بسیار معاشرتی است یا دیگری فردی با شخصیت است والی آخر . به عبارت دیگر رفتارهای ظاهری افراد جلوه ای از شخصیت آن ها را برای بیننده آشکار می سازد که خود وسیله ای برای برخورد و تعامل با دیگران است . می توان گفت که شخصیت مجموعه ای از رفتارهای کلی افراد است که تنها به امور بدنی و روانی محدود نمی شود بلکه استعدادها و تمایلات و ایده آن ها نیز در شخصیت دخالت دارند . همین شخصیت منحصر به خصوصیات رفتاری نیست بلکه زمینه ای است که این ویژگی ها در آن به شکل خاصی ظاهر می شوند و با یکدیگر ارتباط می یابند به همین دلیل است که بعضی خصوصیات در افراد مشترک است ( شالچیان ، 1370 ، ص 219) . کلمه شخصیت که در زبان لاتین پرسونالیت خوانده می شود ریشه در کلمه پرسونا دارد این کلمه در یونان قدیم به نقاب یا ماسکی گفته می شد که با دیگران تئاتر به چهره می زدند . با گذشت زمان معنای شخصیت گسترده تر شد . تمامی معنای شخصیت را نمی توان در یک نظریه خاصی یافت بلکه هر مکتب و هر فردی با توجه به دیدگاه خود از شخصیت تعریف خاصی ارائه کرده است اما می توان بر اساس کل تعاریفی که تاکنون از شخصیت شده است تعریف جامعی از شخصیت ارائه داد ، شخصیت عبارت است از مجموعه سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیات نسبتاً مداوم که بر روی هم یک فرد را از افراد دیگر متمایز می کند ( شاملو ، 1372 ، ص 37 ) . قدیمی ترین نظریه ها درباره شخصیت مربوط به بقراط حکیم یونانی است که نظریه ی مزاجهای چهارگانه صفراوی ، سوداوی ، بلغمی و اموی را مطرح کرده است . فرض او در اینجا همانند بیشتر نظریه های سنخ شناسی بعدی این است که فرد حاصل ترکیب خاصی از این چهار مزاج است و در هر فرد به طور معمول یکی از مزاجها برتری دارد . دیگر نظریه های سنخ شناسی متعلق به کرچمر و شلدون است که کوشیدند به شکلی جذاب و جالب سنخ های بدنی را به انواع شخصیت ها ربط بدهند. کارل یونگ هم گرچه عمدتاً تحت مکتب روانکاوی طبقه بندی می شود اما از آن جا که نوعی تقسیم بندی سنخ شناسی از افراد بصورت درونگرا و برون گرا ارائه داده است می تواند در زمره سنخ شناسان به حساب آید ( کریمی ، 1382 ، ص 6 ) . درونگرایی و برونگرایی از جمله تیپ های شخصیتی هستند که هر فرد بر اساس ویژگی های خاص رفتاری ، انگیزه ها ، علایق ، خواسته ها و غیره در گروه منحصر به خود قرار می دهند و نحوه عملکرد فرد را در موقعیت های گوناگون تعیین می کند و می توان بر اساس این ویژگی ها و گروه خاصی که فرد را آن قرار می گیرد به پیش بینی رفتار فرد در آینده پرداخت . روانشناسان از جمله روانشناسان علم روان کاوی با دیدگاهها و نظرات مختلف درباره ی آن اظهار نظر و ابراز عقیده کرده اند و هر یک نظر بخصوص را درباره ی آن ارائه داده اند . هر کس در اصل به یکی از این دو طریق با جهان ارتباط برقرار می کند اگر چه جهت دیگر نیز همیشه برای فرد باقی می ماند . در حالت درونگرایی ، جهت گیری اصل فرد به درون و جانب خویش است فرد درونگرا دو دل ، محتاط و متفکر است . فرد برونگرا به بیرون و به جهان خارج گرایش دارد . از نظر اجتماعی درگیر ، فعال و متهور است ( پروین و همکاران ،1381، ص 60) . اگر درونگرایی و برونگرایی در حد کمال در افراد ظاهر شوند ما را در برابر شخصیت نابهنجار قرار می دهند که اولی به صورت اختلال اسکیزوفرنی و دومی بصورت اختلال هیستری تظاهر خواهد نمود . تعداد این افراد البته بسیار کم است و اکثریت مردم میان این دو قطب نهایی جای دارند . عده ای نزدیکتر به قطب نهایی درونگرایی و گروهی نزدیکتر به قطب نهایی برونگرایی هستند . عده کثیری هم هر دو جنبه برونگرایی و درونگرایی را به طور متعادل دارا می باشند که اصطلاح آمبی ورت به آن ها اطلاق می شود ( علی اکبر سیف به نقل از یونگ ، 1913 ) . بیان مسئله ارزیابی شخصیت یکی از حوزه های اصلی کاربرد روانشناسی در دنیای واقعی است بعنوان مثال روانشناسان بالینی از طریق ارزیابی شخصیت می کوشند که افراد بهنجار را از افراد نابهنجار متمایز کرده و در عین حال نشانه ها و احساسهای بیمارانشان را درک می کنند بدین ترتیب تنها از طریق ارزیابی شخصیت است که متخصصان بالینی می توانند بهترین روش درمان را برگزینند .( کریمی و همکاران ، 1384 ،ص 12 ). یکی از مسائل شخصیت این است که آیا عوامل ذهنی و روانی در دنیای تجربه شخصی فرد تأثیر بیشتری را بر روی ساختار فرد می گذارد و یا عوامل عینی بیرون از فرد مؤثر است . در خصوص این مسئله بین رفتارگرایان و پدیدارشناسان تفاوت بارزی وجود دارد بعنوان مثالرارز بعنوان نماینده پدیدارشناسان معتقد است که دنیای درون هر فرد و نوع برداشت او از واقعیات بر رفتار او تأثیر بیشتری دارد تا عوامل بیرونی. اسکینر بعنوان نماینده رفتارگرایان معتقد است که وظیفه اصلی تحلیل عملی این است که چگونگی رفتار شخص را تشریح کند یعنی اینکه رفتار فرد بعنوان یک سیستم فیزیکی در رابطه با شرایط فیزیکی و زیستی او و اینکه چگونه تکامل می یابد شکل گرفته و تغییر می کند . سنجش شخصیت یکی از مسایل عمده مورد توجه روانشناسان است . مسئله مهمی که هدف اصلی این تحقیق دستیابی به آن است ، این است که آیا بین تیپ های شخصیتی درونگرا و برونگرا و میزان سازگاری رابطه وجود دارد یا خیر ؟ به بیان دیگر آیا یک دسته خصوصیات و ویژگیهای شخصیتی فردی می تواند تعیین کننده میزان سازگاری فرد در برخورد به تغییرات محیطی و موقعیتهای جدید باشد ؟ اهمیت و ضرورت مسئله مورد پژوهش : کنجکاوی ذاتی انسان درباره رفتارهای خویش می تواند دلیل شخصی مطاعه و پژوهش درباره شخصیت محسوب شود انسان همواره با این سؤال رو به رو بوده است که چرا او اینگونه عمل و احساس می کند . چرا پاسخ به یک موقععیت واحد ، دو نفر به شیوه متفاوت عمل می کنند چرا یکی پرخاشگری خود را آشکار کرده و دیگری آنرا بازداری میکند چرایکی نترس و شجاع و دیگری ترسوست چرا یکی اجتماعی و دیگری خجالتی است ؟ چرا با خواهر و برادر های خود با اینکه در یک محیط پرورش پیدا کرده ایم تا اندازه زیادی تفاوت داریم چرا یک نفر در زندگی از نظر ازدواج ، شغل و ارتباط با دوستان فرد موفقی محسوب می شود در صورتیکه شخصیت دیگری با همان امکانات در این امر شکست می خورد . شکی نیست که که نیاز به شناخت خود و کنجکاوی درباره انگیزه ها و ترسها در اکثر افراد وجود دارد لذا مطالعه رویکردهای شخصیت می تواند حداقل نقطه آغاز مناسبی برای تکلیف مشکل و طولانی خودشناسی باشد ( کریمی و همکاران ، 1384 ، ص 6 ) شناخت شخصیت ، ویژکیها ، چگونگی شکل گیری ، عوامل مؤثر در ایجاد شخصیت و مسائلی از این قبیل از یک جنبه حس کنجکاوی و میل به حقیقت جویی را در انسان به دنبال دارد : زیرا این نوع شناخت نوعی خود شناسی است و شخص هنگام مطالعه کردن موضوعهای ذکر شده غالباٌ آن دانسته ها را با خود مقایسه کرده و تطبیق می دهد و احتمالاٌ با این شناخت نوعی طبقه بندی انجان می دهند یعنی خود را در یکی از تیپ های شخصیتی قرار می دهند یا خود را دارای ویژگیهای شخصیتی خاص می بینند از سوی دیگر این شناختها و اطلاعات به شخص امکان میدهد که در ارتباط متقابل با دیگران موضعگیریهای مناسب و آگاهانه داشته باشد . بعنوان مثال اگر ما دری که کودکان در حدود سنین 3 تا 4 سالگی بیشترین میزان حسادت را نشان می دهند ، چناچه کودک خود را در این سنین حسود ببیند ، دچار نگرانی و اضطراب نخواهد شد زیرا میداند که این ویژگی یک حالت طبیعی در سن خاص کودک اوست .( کریمی ، 1382 ، ص 10 ) اگر از جنبه دیگر به این شناخت بنگریم می بینیم که داشتن اطلاعات و دانش لازم درباره شخصیت تنها به کار عادی دانستن برخی رفتارها در مراحل مختلف رشد شخصیت نمی آید بلکه این دانش در پیشگیری یا اقدام احتمالی در مورد بروز اختلالها و نابسامانیهای شخصی نیز می تواند به کمک این فرد بیاید به عنوان مثال وقتی والدین می دانند که شیوه تربیتی خشن سبب ضد اجتماعی شدن و پرخاشگر شدن کودکان می شود خواهند توانست شیوه تربیتی خود را برای پیشگیری از چنین نتایج ناگواری تنظیم کند.( همان منبع ، ص 11 ) ارزشیابی شخصیت در بین مکاتب مختلف با توجه به چشم اندازی که نسبت به ماهیت انسان دارند متفاوت است مثلاٌ رفتارگرایان به تجارب محیطی ، روانکاوان به انگیزه های ناهوشیار طرفداران دیدگاه صفات به رگه و ریخت ، شناخت گرایان همچون جورج کلی به فرآیند و ساختارهای شناختی تأکید می ورزند اما همه روانشناسان به اتفاق معتقدند ارزشیابی شخصیت و تیپ های شخصیتی یکی از عوامل مؤثر در تعیین سازگاری شخص با محیط است ( مک کین ، 1996 ،ص 58 ) از مزایای انجام این تحقیق می توان به این موارد اشاره کرد : 1- انجام و مطالعه این تحقیق موجب ایجاد نوعی خودشناسی در شخص می شود و شخص می تواند خود را در یکی از تیپ های شخصیتی قرار دهد . 2- پی بردن و فهمیدن این مطلب که هر شخص دارای یک شخصیت خاص و مختص به خود است و حتی اشخاصی که در یک محیط یکسان پرورش یافته اند می توانند دارای شخصیت های متفاوتی باشند 3- کسب این آگاهی که برای ایجاد ارتباط با هر شخصی باید متناسب با نوع شخصیت وی عمل کرد و این آگاهی موجب می شود که فرد در ارتباط با دیگران موضعگیریهای مناسب و آگاهانه داشته باشد . از مضرات انجام ندادن این تحقیق می توان به این موارد اشاره کرد: 1- شخص نتواند خود را انگونه که هست بشناسد و این ناآگاهی از نوع تیپ شخصیتی خود ، باعث شود که شخص در انجام کارهایش با مشکل رو به رو شود و نتواند موفقیتی در زندگی کسب کند به عبارت دیگر انتظارات شخص از خودش با تواناییهای او سازگاری ندارد . 2- از آنجا که شخص به این مطلب آگاهی پیدا نکرده که هر شخص دارای یک شخصیت منحصر به فرد است لذا در ارتباط با همه اشخاص از یک نوع روش ارتباطی استفاده می کند و قادر نخواهد بود در ارتباط با دیگران روش های ارتباطی مناسب و آگاهانه را به کار بگیرد و این امر می تواند سازگاری او با محیط اطراف مشکل ایجاد کند . اهداف تحقیق : هدف کلی : بررسی و سنجش میزان سازگاری و رابطه آن با تیپ های شخصیتی در بین دانش آموزان پسر و دختر مقطع متوسطه شهرستان سرپل ذهاب سال تحصیلی 90-89 اهداف جزیی : تعیین رابطه بین تیپ درونگرا و میزان سازگاری . تعیین رابطه بین تیپ برونگرا و میزان سازگاری . بررسی رابطه بین جنسیت و میزان سازگاری. بررسی رابطه بین جنسیت و تیپ های شخصیتی . سئوالات تحقیق : آیا بین تیپ درونگرا و میزان سازگاری رابطه وجود دارد ؟ آیا بین تیپ برونگرا و میزان سازگاری رابطه وجود دارد ؟ میزان سازگاری در دختران بیشتر است یا در پسران ؟ آیا بین جنسیت و تیپ های شخصیتی رابطه وجود دارد ؟ فرضیات تحقیق : بین تیپ درونگرا و میزان سازگاری رابطه معنادار وجود دارد . بین تیپ برونگرا و میزان سازگاری رابطه معنادار وجود دارد. میزان سازگاری دختران بیشتر است میزان سازگاری پسران است . بین جنسیت و تیپ های شخصیتی ارتباط معنادار وجود دارد . متغیرها : 1- متغیر مستقل : متغیری است که از طریق آن ، متغیر وابسته تبیین یا پیش بینی می شود و توسط پژوهشگر ، اندازه گیری ، دست کاری یا انتخاب می شود تا تأثیر یا رابطه آن با متغیر دیگر اندازه گیری شود ( دلاور ، 1385 ، ص 41 ) . متغیر مستقل در این تحقیق تیپ شخصیتی ( درونگرا و برونگرا ) است . متغیر وابسته : متغیر پاسخ یا برون داد یا ملاک نیز نامیده می شود و درجه یا جنبه ای از رفتار ارگانیزم که تحریک شده است و مشاهده یا اندازه گیری می شود تا تأثیر متغیر مستقل بر آن معلوم و مشخص شود متغیر وابسته ، متغیری است که در اثر اجرا ، حذف یا تغییر متغیر مستقل، آشکار ، پنهان یا تغییر می کند ( همان منبع ، ص 42 ) متغییر وابسته در این تحقیق ، میزان سازگاری است . متغیر کنترل : گاهی اوقات متغیرهایی یافت می شوند که تأثیر برخی از آنها را در تعیین رابطه بین متغیرهای مستقل و وابسته ، باید خنثی کرد یا ثابت نگه داشت . این متغیرها که تأثیر آنها باید خنثی یا حذف شود ، متغیرهای کنترل نامیده می شوند ، به عبارت دیگر متغیرهای کنترل ، به عواملی گفته می شود که تأثیر آنها بر متغیر وابسته توسط پژوهشگر خنثی یا حذف می شود. ( همان منبع ، ص 44 ) متغیر تعدیل کننده : متغیر تعدیل کننده ، به منظور توصیف متغیر مستقل معینی بکار برده می شود و دومین متغیر مستقل است که به خاطر تعیین تأثیر آن در همبستگی بین اولین متغییر مستقل و متغیر وابسته انتخاب شده ، مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد . متغیر تعدیل کننده عاملی است که توسط پژوهشگر اندازه گیری یا دستکاری می شود تا مشخص شود که تغییر آن موجب تغییر همبستگی بین متغیر مستقل و متغیر وابسته می شود یا خیر ( شریفی ، 1384 ، ص 27 ) متغیر مداخله گر : متغیری است که بصورت فرضی ، بر پدیده مشاهده شده تأثیر می گذارد اما قابل مشاهده ، اندازه گیری و دستکاری نیست و تأثیر آن باید از طریق تأثیر متغیر مستقل و متغیر تعدیل کننده بر رویدادهای قابل مشاهده مشخص شود ( تاکمن ، 1978 ) تعریف مفهومی متغیرها : شخصیت : عبارت است از مجموعه ویژگیهای جسمی ، روانی ، رفتاری که هر فرد را از افرد دیگر متمایز می کند ( کریمی ، 1372 ،ص 7 ) سازگاری : مفهومی عام است و به همه راهبردهایی گفته می شود که فرد برای اداره کردن موقعیت های استرس زای زندگی شامل تهدیدهای واقعی و غیرواقعی به کار می برد ( سادوک و سادوک ، 2003 ) تیپ شخصیتی : تقسیم افراد و شخصیت ها از روی یکسری خصوصیات موجود در افراد و تقسیم بندی آنها از نظر صفات و ویژگیهای جسمی و روانی که افراد را از یکدیگر متمایز می کند ( کریمی ، 1370 ، ص 8 ) تعریف عملیاتی متغیرها : تیپ شخصیتی : ویژگی که توسط آزمون شخصیتی آیزنک ( آزمون تشخیص درونگرایی و برونگرایی ) سنجیده می شود . برونگرایی : میزان نمره ای که شخص از آزمون تشخیص درونگرایی و برونگرایی آیزنک به دست می آورد درونگرایی : . میزان نمره ای که شخص از آزمون تشخیص درونگرایی و برونگرایی آیزنک به دست می آورد سازگاری : میزان نمره ای که شخص از پرسشنامه بل بدست می آورد .
نکته مهم : هنگام انتقال متون از فایل ورد به داخل سایت بعضی از فرمول ها و اشکال (تصاویر) درج نمی شود یا به هم ریخته می شود یا به صورت کد نشان داده می شود ولی در سایت اصلی می توانید فایل اصلی را با فرمت ورد به صورت کاملا خوانا خریداری کنید: سایت مرجع پایان نامه ها (خرید و دانلود با امکان دانلود رایگان نمونه ها) : jahandoc.com الف ) سازگاری خوب : نمره 17 تا 30 ب) سازگاری متوسط : نمره 31 تا 58 پ ) سازگاری ضعیف : نمره 59 تا 71 شخصیت و تعاریف آن شخصیت مفهومی انتزاعی است. دانشمندان به چنین مفهومی ساختار می گویند. روان شناسان مختلف شخصیت را به گونه های مختلفی تعریف کرده اند. آلپورت(1937) یعنی کسی که به بسیاری بنیان گذار مطالعات نوین شخصیت است ، شخصیت رت سازمان یابی نظام های بدنی و روانی به عنوان ویژگی های رفتاری و فکری در فرد می نامد. - پیرون وحدت یافتگی را همراه با جنبه های متمایز در تعریف خود برجسته می کند بدین صورت که شخصیت به وحدت یافتگی تام و تمام یک فرد همراه با ویژگی های افتراقی دایم مثل هوش و مزاج و رفتار گفته می شود(دکتر منصور ،1374 ) در زبان عامه شخصیت به معنای دیگری به کار می رودمثلاَ وقتی گفته می شود کسی به شخصیت است یعنی او دارای ویژگی هایی است که می تواند افراد دیگر را تحت نفوذ خود قرار می دهد . با متانت و وقار ویژه ای دارد . همینطور در نقطه مقابل آن بی شخصیت به معنی داشتن ویژگی های منفی است که البته باز هم دیگران را تحت تأثیر قرار می دهد اما در جهت منفی . همچنین در عرف به عنوان چهره مشهور و صاحب صلاحیت در حوزه های مختلف به کار می رود همچون شخصیت سیاسی ، شخصیت علمی و هنری و از این قبیل . اما در روان شناسی شخصیت به مفهومی متفاوتی از آنچه ذکر شد تعریف می شود مثلاَ در روان شناسی همه کس دارای شخصیت است و بنابراین اصطلاحی به نام بی شخصیت وجود ندارد (کریمی ،1382 ،ص9) برای شناخت دقیق واژۀ شخصیت باید به ریشۀ این واژه توجه کرد . شخصیت از واژه یونانی پرسونا به معنای نقابی که هنر پیشه ها در اجرای نقش های خود به چهره می زدند گرفته شده است . بسادگی می توان دریافت که چگونه واژه ی پرسونا برای اشاره به ظاهر بیرونی به کار رفته است. زیرا در حقیقت این چهره ی عمومی است که افراد در روابط خود آن را آشکار می سازند . بر همین اساس شاید تصور کنید که شخصیت به ویژگیهای بیرونی قابل مشاهده ی ما از سوی دیگران دلالت داشته باشد . بنابراین شخصیت فرد را می توان بر مبنای تأثیری که وی بر دیگران می گذرد تعریف کرد ؛ یعنی اینکه فرد مورد نظر چگونه به نظر می رسد . اگر به تعریف هایی که فرهنگ ها و واژه نامه ها از شخصیت به دست می دهند توجه کنیم ، میبینیم که همه ی آنها در تعاریف خود به جنبه های قابل مشاهده منش فرد ، آنگونه که به وسیله ی دیگران ادراک می شود ، اشاره می کنند (جمهری و همکاران ،1386 ،ص11) طبیعی است که شخصیت در مفهوم کلی خود شامل مزاج ، خوی و استعداد ، هرسه خواهد بود اما فبل از اینکه اصطلاح شخصیت به کار رود ، این الفاظ یعنی مزاج و خوی و نیز منش و نفس به عنوان واژه های معادل شخصیت به کار رفته و در حال حاضر نیز در مواردی به کار می روند .( گرولی فرشی، 1380،ص 6) مزاج از قدیمی ترین الفاظ به کار رفته به جای شخصیت است که عنوان میل سرشتی شخص برای واکنش به محیط به گونه ای خاص و وسیله ای در تعیین ساختمان شخصیتی فرد در نظر گرفته می شود . مزاج نوعی استعداد ارثی قلمداد می شود . خلق حالت هیجانی پایدار را می گویند که بر تجربه کلی شخص تأثیر می گذارد. در کشورهای اروپایی منش را مترادف شخصیت به کار می برند در تعریف منش گفته می شود . دو نوع علامت ، کیفیت ، خاصیت و صفتی که چیزی یا شخصی یا جریانی را از چیزها و اشخاص و وحوادث دیگر جدا سزد. (همان منبع ،ص7) روان شناسان بر اساس نظریه های خود در باره ی انسان ، به تعریف شخصیت پرداخته اند. بر اساس نظر رایت ، شخصیت به چیزهای نسبتاَ ثابت و ب دوامی گفته می شود که یک فرد را از دیگران متمایز می کند و مبنایی برای پیش بینی رفتار فرد در آینده می گردد . راجرز شخصیت را یک خویشتن سازمان یافته و داءمی می داند که محور تمام تجربه های وجودی ما می باشد. آلپورت شخصیت را مجموعه عوامل درونی که تمام فعالیت های فرد را شکل می دهد ، می داند. واتسن پدر مکتب رفتارگرایی شخصیت را مجموعه سازمان یافته ای از عاداتمی پندارد . از مجموع تعریف های فوق شخصیت را می توان به صورت زیر تعریف کرد: شخصیت مجموعه سازمان یافته و واحد تشکیلی از خصوصیات نسبتأ داءمی و ثابتی است که روی هم یک شخص را از شخص یا اشخاص دیگر متمایز می کند (ستوده ، 1381 ، ص212) عوامل به وجود آورنده شخصیت: وراثت:از لحظه ای که یک اسپرماتوزوءید سلول جنسی نر با یک اووم یعنی سلول جنسی ماده در جریان عمل لقاح ترکیب می شود ، نخسین سنگ بنای شخصیت فرد گذاشته می شود و بدین ترتیب لااقل نخسین جنبه شخصیت فرد که سبب تمایز یک فرد از فرد دیگر می شود یعنی جنسیت او زاییدۀ ترکیب خاص کروموزمی اوست که از والدین خود به ارث برده است . طبیعی است که واژه های حامل صفات ارثی واجد هر خصوصیاتی باشند ، صاحب ژن ها نیز آن خصوصیات را در را خواهند بود . به عنوان مثال سلامت ژن ها یا بیمار بودن آنها می تواند شخص را سالم یا بیمار کند و بدین ترتیب حتی می توان سلامت شخصیت یا ناهنجار بودن آن را به میزان زیادی تابع وضعیت ژنتیکی فرد دانست . ژن های معیوب یا ناقل بیماری یا کرومزوم های دارای اختلال به احتمال قوی شخصیت های نابهنجار و معیوب به بار خواهند آورد (کریمی ، 1382، ص16) عوامل جسمانی و سرشتی مؤثر بر شخصیت: این عوامل به مجموعه کل ویژگی های ریخت شناسی ، فیزیولوژیک و روان شناختی گفته می شود . شخصیت فرد ، حاصل تعامل و یکپارچگی عوامل زیستی و روانی است . عوامل و فیزیولوژیک تحت عنوان مزاج به کار می رود . مزاج ، به مجموعه کل عوامل زیستی و روانی که شخصیت فرد را می سازد اطلاق می شود ( ستوده ، 1381 ، ص215) عوامل خانوادگی مؤثر بر شخصیت: خانواده اولین و مهمترین عامل است که زیر بنای شخصیت و رفتار بعدی مارا تعیین می کند . بر اساس نظرات روانکاوی یکی از عوامل سازنده ی شخصیت ، همانند سازی کودک با والدین خود می باشد. همانند سازی عمدتاَ در سال های اولیه زندگی شکل می گیرد. همانند سازی ،تمایل پسر به پذیرش صفات پدر و تمایل دختر به قبول صفات مادر یا افراد هم جنس خود می باشد. مطالعات فراوانی در زمینه نوع خانواده و رفتار والدین در شکل گیری شخصیت کودک به عمل آمده است. براساس تحقیقات شیفر و تحقیقات دیگر چهار نوع نظام خانوادگی وجود دارد: خانواده های مستبد :در این نوع نظام خانوادگی ، بر قدرت و احترام والدین تأکید بیش از حد می شود و استقلال اعضای خانواده تحت تأثیر اطاعت بی قید و شرایط از خواسته های والدین و بزرگترها قرار می گیرد . خانواده های دمکراتیک (آزاد منش ) : در این نوع از نظام خانوادگی، همه افراد تقریباَ از حقوق و امتیازات خاصی برخوردار است و عقاید اعضای خانواده و کودکان مورد احترام دیگر اعضای خانواده قرار می گیرد. خانواده های طرد کننده : والدین در این نظام خانوادگی از وجود فرزندان خود ناراضی هستند گویی فرزند آنان ناخواسته می باشد. خصوصیات و ویژگی های منفی کودکان بیشتر از خصوصیات مثبت آنان مورد توجه قرار می گیرد. خانواده های پذیرنده : در این خانواده ها ، از کودک و استعدادهای او استقبال می شود و تربیت کودک مهمترین وظیفه والدین تلقی می شود . کودکان این نوع خانواده ها از ثبات عاطفی ، پیشرفت تحصیلی و سازگاری اجتماعی بیشتری با دیگران برخوردارند . ( همان منبع ، ص 222 ) نکتۀ قابل توجه در مورد تأثیر وراثت و محیط این است که کدام یک از این عوامل در شکل دهی شخصیت نقش مهمتری دارند میزان تأثیر هریک چقدر است ؟ پاسخ دادن به این سؤابل دشوار و عملاَ غیر ممکن است ؛ زیر دو عوامل وراثت و محیط غالباَ با یکدیگر در تعامل بوده ، مرز مشخصی بین آنها نمی توان تعیین کرد. نتیجه گیری کلی در این مورد این است که بگوییم هم محیط هم وراثت در تعیین شخصیت افراد نقش دارند هر فرد با مجموعه ای از قبلیت ها . ظرفیت ها برای پیدا کردن شخصیت خاصی به دنیا می آید ، اما این محیط اوست که تعیین می کند این قابلیت ها و ظرفیت ها به چه میزان شکوفا شده به ظهور برسد و بلاخره تعامل این دو عامل شخصیت خاصی را در فرد پایه ریزی می کند ( کریمی ، 1382 ، ص 23) ثبات یا تغییر شخصیت: تا چه اندازه شخصیت از موقعیتی به موقعیت دیگر با ثبات است ؟ برای مثال تا چه اندازه در برخورد با والدین و با دوستان و نیز در مهمانی یا در کلاس درس ، یکسان هستید ؟ در زمینه ثبات شخصیت در طول زمان تا چه اندازه شخصیت شما در زمان حاضر و در زمان کودکی یکسان و تا چه اندازه شبیه به بیست سال آینده خواهد بود؟ در مورد این مسءله نیز ، روان شناسان شخصیت مواضع متفاوتی دارند . در حالی که بعضی نظریه ها معتقدند که اراد در موقعیت های گوناگون یکسان رفتار می کنند . بعضی دیگر بر آنند که افراد تغییر پذیرند و در عمل از موقعیتی به موقعیت دیگر متفاوتند ( ذپروین و همکاران ، 1381 ، ص 14) آیا شخصیت از همان آغاز زندگی تثبیت می شود ؟ یا چنانچه روانکاوان و بسیاری دیگر از نظریه پردازان صفاتی ( مثلاَ آلپورت 1937 ) به آن معتقدند یا چنانچه نظریه پردازان یادگیری و کسانی که به تأثیر عوامل اجتماعی باور دارند ، شخصیت انسان بر اثر تجربه دستخوش تغییراتی می شود ؟ این پرسش را می توان با استفاده از طرح های تحقیق طولی مورد ارزیابی قرار داد . جالب اینکه شواهدی در تأیید هردو دیدگاه به دست آمده است . برخی صفات هوش ، روان- رنجور خویی و برون گرایی با ثبات تر از برخی صفات دیگر نظیر عزت نفس و رضایت مندی از زندگی هستند. ( کریمی ، 1382 ، ص 47) برخی از نظریه های شخصیت : نظریه روانکاوی فروید : نظریه روان پویایی یا روان کاوانه : فروید شخصیت را به سه شخصیت تقسیم می کند : هشیار ، نیمه هشیار ، ناهشیار . هشیار آنگونه که فروید این اصطلاح را تعریف کرد و به کار برد ، همانندی نزدیکی با معنای روزمرۀ متداول آن دارد . هشیار تمام احساس و تجربه هایی را در بر می گیرد که ما در هر لحظه خاص به آنها آگاه هستیم . فروید ملاحظه کرد که هشیار وجه کوچک و محدود شخصیت ماست زیرا در هر زمان صرفاَ بخش کوچکی از اندیشه ها ، احساس ها و خاطرات در آگاهی هوشیار ، موجودند . فروید ذهن را به یک کوه یخ تشبیه کرد در این مقیاس هشیار بخش بالاتر از سطح آب است ، یعنی صرفاَ نوک کوه یخ . (جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 58) بر طبق نظر فروید ناهشیار بخش مهمتر شخصیت است و با اینکه نامرئی است ولی از وسعت بیشتری در زیر این سطح برخوردار است . این بخش کانون نظریه روان کاوی است . ژرفای سترگ و تاریک ناهشیار و در بر گیرنده غریزه ها ، آرزوها و میل هایی است که رفتار مارا جهت دار و مشخص می کند . بنابراین ناهشیار در بر گیرنده نیروی محرک عمده ای است که در پس که در پس رفتار ما موجود است و مخزن نیرو هایی است که ما قادر به دیدن و کنترل آن نیستیم . بین این دو سطح هشیاری ، فروید نیمه هشیاری را مطرح کرد . نیمه هشیار جایگاه تمام خاطرات ، ادراک ها ، اندیشه ها و چیزهای مشابهی است که ما در حال حاضر به آنها آگاهی هشیارانه نداریم اما به راحتی می توانیم آنها را به هشیاری بیاوریم (همان منبع ، ص59 ) در سال های آخر فروید در این دیدگاه خود تجدید نظر کرد و در تشریح شخصیت ، سه ساختار بنیادی را مطرح ساخت : نهاد ، من (خود ) ،من برتر ( فرا خود ) نهاد نیرویی است که از مجموعه غرایز اولیه تشکیل می شود و از اصل لذت پیروی می کند . نهاد نماینده کلیه حالات غیر ارادی ، طبیعی ، ناآگاه و غریزی است . به گفته فروید هر کس به هنگام تولد نهاد را با خود به دنیا می آورد و در تمام عمر با آن به سر می برد . نهاد مایه اصلی زندگی و اساس شخصیت را پی ریزی می کند . این نیرو منشأ کاملاَ درونی دارد ، از دنیای خارج اطلاعی ندارد ، از درد و رنج گریزان است هیچ حدو مرزی نمی شناسد و از هیچ اصل و قاعده ای جز کسب لذت تبعیت نمی کند . وجود نهاد برای حفظ موجودیت و سلامت لازم ست . نهاد است که انسان را برای رفع احتیاجهای اولیه زندگی از قبیل گرسنگی ، تشنگی ، نیاز جنسی و جلوگیری از خطرهای گرما و سرما به فعالیت وادار می کند . چون نهاد از اصل کسب لذت پیروی می کند با مصرف کردن انرژی از تنش روانی می کاهد و تعادل حیاتی را برقرار می کند ( گنجی ، 1386 ، ص 225 ) من (خود ) : طولی نمی کشد که کودکان می آموزند غالباَ تکانه هایشان به فوریت قابل ارضا نیستند تا غذا را کی آماده نکند ، گرسنگی از بین نمی رود . دفع ادرار و مدفوع را باید به تأخیر انداخت تا به دستشویی رسید . بخش جدید شخصیت یعنی » خود » زمانی پدیدار می شود که کودک می آموزد به تقضیات محیط توجه کند . خود تابع اصل واقعیت است بدین معنی که ارضا خواسته ها باید تا موقع مناسب به تأخیر بیفتد بنابراین »خود» مدیر عامل ( مدیر اجرایی ) شخصیت است او تصمیم می گیرد که کدامیک از تکانه های نهاد ارضا شود و به چه نحو . خود واسطه بین خواسته های نهاد و واقعیت های جهان بیرون و فرا خود است ( شاملو ، 1385 ، ص 458 ) من برتر (فرا خود ) : در حقیقت نقطه مخالف و ضد نهاد است . یعنی هر اندازه نهاد کوشش به ارضای بدون چون و چرای غرایز و تمایلات دارد ، فرا خود سعی در محدود کردن و محروم کردن ما از همه لذت ها و ارضای نیاز ها دارد . محتوای فرا خود که در نظریه فروید معادل وجدان اخلاقی است عبارت از ایده آلهای انسانی و اخلاقی و حربۀ کنترل و سانسور شخصیت است . توجه فرا خود به کمال است نه لذت و خوشی . فرا خود همه با نهاد در مبارزه و مخالفت است و هم با من ، زیرا کار و از یک سو جلوگیری از بر آورده شدن خواستۀ نهاد بویژه خواسته های جنسی و پرخاشگرانه است و از سوی دیگر قانع کردن من یا خود برای جایگزین کردن هدفهای اخلاقی به جای هدفهای واقعی و توجه دادن شخص به کمال در وصول به آن . به یک معنی بین نهاد و فراخود همواره کشمکش و منازعه درگیر است و من در این وسط نقش میانجی را بازی می کند ( کریمی ، 1370 ، ص76 ) هنگامی که کودک معیارهای اخلاقی خود را کسب می کند فرا من از من بوجود می آید در اوایل رشد زمانی که کودک در سل های پیش دبستانی قرار دارد باید درست را از غلط تشخیص دهد . کودک بخاطر انجام کارهای درست پاداش می گیرد و بخاطر انجام کار های غلط تنبیه می شود . فرا من با جذب این آموزش شکل می گیرد و می تواند از آن پس خود ه وظایفش عمل کند . فا من اصل اخلاقیات است . فرا من ممکن است من را به کار افکار یا اعمال بد تنبیه کند . از آنجا که فرامن نیز مانند نهاد ذهنی است یک فکر بد همان عمل بد است یک فرد بسیار شریف فرا من قدرتمندی دارد . در حالی که یک جانی از فرامن ضعیفی برخوردار است وقتی فرامن و نهاد در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند ، من در این میان گیر می افتد در نتیجه مجبور است با کنترل کردن نهاد یا فرا من بین آنها میانجی گری کند به همین خاطر همواره درون شخصیت تعارض وجود دارد ( تجر ، 1385 ، ص32 ) نهاد ، من و من برتر سه چیز جدا از یکدیگر نیستند بلکه با رهبری من با هم در کارند نیروی زندگی چنانچه پیش از این اشاره شد در اختیار نهاد است و من و من برتر نیروی خود را از او می گیرند می توان به طور کلی نهاد را جزء زیستی شخصیت و من را جزء روانی شخصیت و من برتر را جزء اجتماعی شخصیت دانست منتها نهاد اصلاح شده . من برتر هم ریشه هایی در نهاد دارد زیرا که تمایلات عالی و عواطف اخلاقی وجوه به گراییدۀ غرایز و تمایلات اصلی هستند . باری تارو پود هر عملی که شخص بهنجار صورت می دهد از هر سه سطح شخصیت تشکیل یافته است ، به عبارت دیگر شخصیت فرد بهنجار بصورت یک واحد کل صورت عمل می کند نه به صورت قسمتهای مجزا از یکدیگر د( سیاسی ،1368 ، ص10 ) رشد شخصیت و مکانیزم دفاعی : گر من نتواند بین تمایلات نهاد و آرمان خواهی من برتر تعادل برقرا نماید شخص دچار اختلال و مشکل می گردد ، من برای اینکه بتواند ، وظیفه خود را به درستی انجام دد و تعادل و هماهنگی لازم را در انسان به وجود آورد از مکانیزم های دفاعی استفاده می کند . مکانیزم های دفاعی ، واکنش های ناخود آگاه من به منظور کاهش اضطراب می باشند . مکانیزم های دفاعی ، بطور موق تعادل از دست رفته فرد را باز می گردانند و باعث ایجاد رضایت خاطر انسان می شوند. این مکانیزم ها با همه ضرورتی که دارند دارای زیان هایی نیز می باشند زیرا باعث مصرف شدن قسمت عمده انرژی فرد ، طی اعمال مکانیزم های دفاعی میشود و در نتیجه ، فرد با کمبود انرژی روانی لازم برای روبه رو شدن با سایر امور زندگی مواجه می شود. سازگاری مطلوب ، متضمن تبادل افکار ، احساسات ، پذیرش اشتباهات و درس گیری از شکست ها می باشد طبعاَ شخصی پیوسته در پی یک سنگر دفاعی زندگی می کند ، از امکانات کمی برای سازگاری با تغییرات زندگی برخوردار می باشد ( ستوده ، 1381 ، ص 259 ) مکانیسم های دفاعی اغلب بطور گروهی وارد عمل می شوند و اعمال انسان را تحت کنترل خود در می آورند اگر آنها در این کار موفق نشوند و نتوانند تعادل را فراهم آورند ، رابطه فرد با اجتماع به هم خواهد خورد و اختلال های رفتاری به دنبال خواهد آورد . در هر صورت هر انسانی به ناچار باید به مکانیسم های دفاعی متوسل شود تا سلامت روانی خود را حفظ کند . اینک به طور خلاصه به نعدادی از مکانیسم دفاعی اشاره می کنیم . سرکوبی یا واپس زنی : سرکوبی یعنی احساسات ، خاطرات و انگیزه های ناراحت کننده و ناسازگاری را در خارج از حوزه آگاهی نگهداشتن مثلاَ کودکی که از بدنیا آمدن برادر یا خواهر کوچک خود ناراحت است سعی می کند وجود اورا انکار کند . فردی که از بیماری قلبی رنج می برد ، در هوای سرد زمستان به پارو کردن می پردازد ( گنجی ، 1386 ، ص 134 ) جابجایی : در این نوع مکانیسم دفاعی ، شخص سعی می کند که یک محرک قابل قبول تری را جانشین محرک مزاحم بداند . در این مکانیسم امیال شدیدجنسی که سابقاَ غیر قابل قبول بوده اند جابه جا می شوند یا در امتداد یک مسیر دیگر و قابل قبول تری قرار می گیرند. استفاده از مکانیسم دفاعی از نوع جابجایی غالباً راهی برای تسکین تمایلات پرخاشگرانه و شیوه ای است که از لحاظ اجتماعی قابل قبول می باشد ( ساعتچی ، 1377 ، ص 236 ) . والایش یا تصعید : وقتی شخصی امیال یا خواسته هایی دارد که از سوی اجتماع غیر قابل قبول و ناپسند تلقی می شود ، ممکن است آن ها را به شکلی در آورد که نه تنها از سوی جامعه پذیرفته شود بلکه مورد تشویق و پاداش نیز قرار گیرد به نظر فروید غالب هنرمندان ، شاهکارهای هنری خود را در واقع با تصعید عقده ها و امیال سرکوفته ای که داشته اند خلق کرده اند البته والایش ، با اینکه سودمند بوده و به نفع خود و جامعه است در عیت حال به ارضای کامل منجر نمی شود و همواره مقداری کشش روانی باقی می گذارد که به حالت ها و رفتارهای نابهنجار منجر می شود . متخصصان روانکاوی در غالب هنرمندان و نوابغ آثاری از این گونه نابهنجاریها تشخیص داده اند ( کریمی ، 1382 ، ص74) . دلیل تراشی : مکانیسمی که اغلب برای دانشجویان آشناست ، دلیل تراشی است در اینجا عمل درک می شود ولی انگیزه ای که در پشت آن است نامعلوم می ماند . تفسیر مجدد رفتار به نحوی انجام می شود که فرد می تواند تکانه پر خط را ابزار کند بدون اینکه فراخود روی درهم کشد . بعضی از بزرگترین قساوت های نوع انسان در لوای عشق انجام گرفته است . از طریق این مکانیسم دفاعی است که بسیاری از اعمال خشونت آمیز و خلاف اخلاق توجیه می شود ( پروین و همکاران ، 1381 ، ص 76 ). فرافکنی یا انتساب : فرافکنی یعنی تعارض های درون و انگیزه های خود را بیرون ریختن و آن ها را به طور ناآگاه به دیگران نسبت دادن . با مکانیسم فرافکنی ، انسان می تواند خود را از آثار غیر قابل تحمل و آزاردهنده تعارض های درون خلاص کند . واقعیت اینن است که در همه ی ما صفات ناخوشایندی وجود دارد که آن ها را حتی از خودمان نیز پنهان می کنیم . به کمک مکانیسم فرافکنی ، این صفات ناخوشایند را به دیگران نسبت می دهیم تا وجود آن ها در خود را انکار کنیم . فرافکنی در افراد عادی زیاد به چشم می خورد و موجب خطا در قضاوت می شود . مکانیسم فرافکنی در بیماران روانی از کنترل شعور آگاه خارج می شود و در هذیانهای توهم آمیز اهمیت خاصی پیدا می کند . افرادی که دائماً از دیگران عیب جوی می کنند ، در واقع تمایلات درونی خود را به آن ها نسبت می دهند یعنی خود آن ها همان صفات را دارند . برای مطالعه مکانیسم فرافکنی راه های متعددی وجود دارد که مشهورترین آن ها استفاده از کلمه های جوهر رورشاخ است ( گنجی ، 1386 ، ص 135 ) . بازگشت : دوران کودکی برای همه انسان ها ، دوران بی مسئولیتی و آرامش درونی است دورانی که انسان کمتر مورد بازخواست و سرزنش قرار می گیرد . در بزرگسالی وقتی با مسائلی مواجه می شویم که از حل آن عاجز می مانیم . به طور ناخودآگاه آرزو می کنیم کاش به دوران کودکی بازمی گشتیم و کسی به ما کمک می کرد . در مکانیسم بازگشت ، انسان به جای حل مسأله ، به رفتارهای دوران کودکی متوسل می شود . عروسی که به هنگام مواجه شدن با مشکلات زندگی به خانه مادری خود بر می گردد از این مکانیسم استفاده می کند . از نظر آیزنک مکانیسم بازگشت ، مانند لشکری است که در مقابله با دشمن با شکست مواجه می شود و به طرف سنگرهای خود عقب نشینی می کند . بازگشت در رفتار بیماران روانی به شدت دیده می شود . افرادی که وابستگی عاطفی بیمارگونه وشخصیت نارس دارند غالباً از این مکانیسم استفاده می کنند ( ستوده ، 1381 ، ص 261 ) . واکنش وارونه : مکانیسم دفاعی دیگر در برابر تکانه های پریشان کننده ، ظاهر ساختن فعالانه ی تکانه مخالف است . این جریان را واکنش وارونه می نامد . شخصی که تحت فشار نیروی شدید تکانه های جنسی تهدید آمیز قرار دارد ممکن است این تکانه ها را واپس راند و رفتاری را که از نظر اجتماعی پذیرفته تر است جانشین آن کند برای مثال فردی که از سوی هوس های جنسی خویش تهدید می شود ، شاید آن را وارونه کند و به شدت علیه هرزه نگاری به فعالیت بپردازد . شخص دیگری ه درگیر تکانه های شدید پرخاشگری است ممکن است که رفتاری بیش از حد دوستانه نشان دهد بدین ترتیب ، شهوت به فضیلت و نفرت به عشق تبدیل می شود (جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 65 ) . درون فنی : درون فکنی حالتی است که شخص خوبیها و موفقیت های دیگران را به خود نسبت داده یا آن ها را از خود می راند . حالت فردی که مدام دم از این می زند که فلانی را من به اینجا رسانده ام ، فلان کس هرچه دارد از من دارد و اگر من نبودم او هرگز به این موقعیت یا موفقیت نمی رسید . نمونه هایی از درون فکنی هستند ( کریمی ، 1382 ، ص 74 ) . جبران : جبران یعنی تلافی کردن یک نقص . این مکانیسم که اغلب به طور ناآگاه انجام می گیرد مبتنی است بر جبران یک فقدان یا یک ناتوانی واقعی یا خیالی ، به کمک رفتار دیگری که با واقعیت سازگار شده است . بنا به گفته ادلر ، روانشناس اتریشی ، ناپلئون به دنبال پیروزی می رفت تا صفت جثه ی خود را فراموش کند . می گویند که برخی از افراد مشهور عالم هنر کسانی بوده اند که کوشیده اند نقص های جسمی خود را جبران کنند . برخی افراد زورگو احتمالاً دوران کودکی پر از ناکامی داشته اند ( گنجی ، 1386 ، ص 138 ) . خیالبافی : همه ما تقریباً لحظاتی از زندگی خود را به خیالبافی می گذرانیم ، این موضوع مخصوصاً در شرایطی که در موقعیت ناکام کننده قرار می گیریم شدت می یابد . زمانی که ما ناراحتی های ناشی از ناکامی خود را به صورت مستقیم ظاهر نمی کنیم ، اغلب به صورت خیالبافی ظاهر می گردند . کودکان خیالبافی های خود را از طریق بازی نشان می دهند . روانشناسان برای نشان دادن خیالبافی از آزمون های موسوم به اندریافت موضوع استفاده می کنند ( ستوده ، 1381 ، ص 263 ) . تثبیت : حالتی است که شخص در یک مرحله پائین تر رشد ، که با سن او نامناسب است باقی می ماند و رشد نمی کند مثلاً فردی که از لحاظ سنی مرحله دهانی را پشت سر گذاشته ، اما همچنان از راه دهان طلب لذت می کند و تمایل دارد که مانند دوران طفولیت به دیگران وابسته باشد ، می گویند او در مرحله دهانی تثبیت شده است . همچنین همانگونه که اشاره کردیم بخل زیاده از حد را نشانه تثبیت او در مرحله مقعدی دانسته اند . رفتارهایی مانند سیگار کشیدن یاپرحرفی را نیز ناشی از را نشانه تثبیت او در مرحله دهانی دانسته اند . (کریمی ، 1382 ص 75 ) انکار : مکانیسم دفاعی انکار پیوندی نزدیک با واپس رانی دارد و به معنای نپذیرفتن و انکار وجود تهدید بیرونی یا رویدادی آسیب زاست که رخ نمده است . برای مثال ، فردی که دچار بیماری کشنده ای شده است امکان دارد که قریب الوقوع بودن مرگ خود را انکار کند ، والدینی که کودک خود را از دست داده اند ممکن است که اتاق کودک خود را دست نخورده باقی بگذارند و بدین ترتیب ، موضوع مرگ فرزند خود را انکار کنند ( همان منبع ، ص 68 ) هانس آیزنک : شخصیت از دیدگاه آیزنک : نظریه آیزنک در شخصیت را می توان از چند دیدگاه مورد مطالعه و بررسی قرار داد از یک دیدگاه این نظریه جز دیدگاههای بیولوژیک به حساب می آید زیرا او به جنبه های زیستی و ژنتیک در شخصیت اعتقاد راسخ دارد . از سوی دیگر این نظریه را می توان جز دیدگاه یا نظریه صفات به حساب آورد زیرا به صفات متعدد مثل درونگرایی و برون گرایی معتقد است و از سوی دیگر این نظریه را می توان جز دیدگاه یا نظریه های تحلیل عاملی به حساب آورد زیرا برای اثبات ادعاهای خود به روش آماری تحلیل عاملی متوسل می شود اما با تأکید زیادی که آیزنک روی عوامل زیستی دارد این دیدگاه در درجه اول در این دسته از نظریه ها قرار می گیرد ( دارابی ، 1384 ، ص 164 ) آیزنک برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیت ها یعنی برای تیپ شناسی نسبت به نظریات یونگ و کرچمر بی توجه نبوده و نتایجی که از تحقیقات خود حاصل کرده است بسیاری از نظریات یونگ را تأکید می کنند . او نخستین تحقیقات را در این زمینه در مدت جنگ جهانی دوم با ده هزار افراد بهنجار و افراد روان نژند آغاز کرد این سربازان توسط روان پزشکان از حیث بسیاری از صفات بررسی و ارزیابی شده بودند . اطلاعات فراوانی هم از گذشته زندگی آنها بدست آمده بود این ارزیابیها و طبقه بندیها به دست ( تحلیل عوامل ) سپرده شدند و در نتیجه دو عامل بدست آمدند که عبارت بودند از « درونگرایی و برونگرایی » از یک سوی و روان نژندی از سوی دیگر . چندی بعد عامل روان پریشی هم به آن دو عامل اضافه شد ( سیاسی ، 1386ص 270 ) آیزنک در بحث خود در شخصیت دو مسأله کلی را مطرح می کند یکی از این مسائل جنبه توصیفی شخصیت است و به علل و موجبات رفتار کار ی ندارد . دیگری بررسی عوامل علی و سببی است که در آن وی کوشش دارد تا علتهای زیر بنایی شخصیت و اختلافهای بین شخصیت ها را تحلیل کند . الف - جنبه های توصیفی شخصیت : آیزنک و همکاران وی پژوهشهای خود را برای بررسی نمونه ها و انواع دشخصیت و ویژگیهای آنها در جهت شناخت شخصیت ها متمرکز کرده و در این زمینه به خصوصیات روانی گوناگون که در روانشناسی با عناوینی چون خصایص ، عادات ، تیپ ها و غیره مشخص شده اند ، توجه نشان داده اند . آیزنک با مطالعات دقیق آماری و تجزیه و تحلیل پرسشنامه های مختلف شخصیتی معتقد شد که برای شخصیت افراد می توان دو بعد قائل شد یکی بعد درونگرایی و برونگرایی و دیگری بعد روان رنجور خویی که آن را نامهای دیگری چون تهییج پذیری و نااستواری نامیده است ( ایزدی ، 1351 ، ص 156) . ب - جنبه های علی شخصیت : کوشش آیزنک در این بحث آن است که به کمک تحلیل عوامل ارثی و محیطی علل زیر بنایی اختلافهای شخصیت ها را بررسی کند و در این راه از یافته های فیزیولوژی ، عصب شناختی ، شیمی زیستی قوانین توارث و علوم پایه دیگر کمک می گیرد . آیزنک روابط میان سنخ های ارثی و پدیداری در رشد شخصیت را چنین توجیه می کند که توازن و تعادل میان تحریک و بازدارندگی را بخش سرشتی شخصیت می داند و آن را همانند سنخ های ارثی می شمارد معتقد است که این جنبه سرشتی بر طبق قوانین وراثت در مندل به ارث برده می شود . این سرشت فرضی با محیط در ارتباط می باشد و مسلم است که همه ما با سنخ های ارثی مشخص به دنیا می آییم و از لحظه تلد این سنخ های ارثی با محیط مواجه می شوند سنخ های پدیداری ، حاصل اثرات متقابل محیط و سنخ های ارثی خواهند بود . آیزنک برونگرایی ، اجتماعی بودن ، برتری طلبی ، و صفات دیگری از این قبیل را سنخ های پدیداری نامید . و رابطه میان سنخ های ارثی را با معادله زیر نشان داده است : توان تحریکی – بازدارندگی × آثار محیط = درونگرایی برونگرایی این معادله بیانگر آنست که جنبه های توصیفی شخصیت حاصل اثرات متقابل محیط و فطرت آدمی بر یکدیگر است چنانچه می توان در نظریه آیزنک مشاهده کرد کار او ترکیبی است از انواع شخصیتی جالینوس ، مکتب رفتارگرایی و کارهای پاولوف ، کارهای یونگ و کرچمر و تحلیل های آماری و کاربرد قوانین فیزیولوژی و زیست شناسی برای توجیه و تبیین شخصیت آدمی ( کریمی ، 1382 ، ص 141 ) اریک فروم رویکرد روانی – اجتماعی شخصیت : فروم معتقد بود که شخصیت افراد در تعامل بین فرد و جامعه بهتر شناخته می شود فروم برای شخصیت انسان دو بخش ، یکی ثابت و دیگری متغیر ، قایل است . به عقیده وی انسان از لحظه تولد تحت تأثیر محیط اجتماعی قرار می گیرد ولی قابلیت انطیاق وی به دلیل بخش ثابت آن محدود است . فروم اجتماع را آفریده فرد و خود را آفریده اجتماع می داند و برای هر یک وظیفه ای قایل است . به عقیده فروم ، افراد بشر در عین حال که برای آزادی و خودمختاری مبارزه می کنند ، خواهان ارتباط و دلبستگی به دیگران نیز هستند . انسانها برای رهایی از تنهایی ، ناامنی حل تعارض بین جدایی از طبیعت و گرای به سوی آن اقدام به تشکیل اجتماعات کرده اند . دو جنبه حیوانی و انسانی بشر ، شرایط اساسی زیستی را در انسان شکل می دهند ( ساعتچی ، 1377 ،ص 251 ) در بین روان شناسان شخصیت هیچ روان شناسی به اندازه فروم روی عوامل محیطی در شکل گیری شخصیت تأکید ندارد او به عنوان یک روان شناس انسانگرا معتقد است فهم شخصیت و رفتار انسان ، فقط با شناخت عوامل و نیروهای فرهنگی امکان پیر است . به اعتقاد او شخصیت حاصل تعامل بین نیازهای فطری و طبیعی انسان و نیروهایی است که از سوی محیط ارائه می شوند . به اعتقاد او محیط روی انسان و انسان روی محیط اثر می گذارد ( ژیل وزیگلر ، 1992 ) او از تضادهای وجودی انسان حرف می زند . در درون انسان تضاد مرگ و زندگی وجود دارد ، این تضاد وجودی است ( دارابی ، 1384 ص 126 ) اساس شناخت روان انسان تجزیه و تحلیل اوست که از شرایط زیستی سرچشمه می گیرند . فروم پنج نیاز را ذکر می کند که عبارتند از : نیاز به ارتباط داشتن : از قطع پیوندهای نخستین ما با طبیعت برخاسته می شود . به خاطر نیروهای استدلال و تخیل ، فرد از جدایی خود از طبیعت ، از ناتوانی خود و ماهیت مستبدانه تولد و مرگ ، آگاه است . از آنجا که مردم رابطه غریزی پیشین خود را با طبیعت از دست داده اند آنها باید عقل و تخیل خود را بکار گیرند تا رابطه ای تازه با آدمهای همنوع خود ایجاد کنند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 207 ) نیاز به تعالی : به نیاز به ترقی در سطحی بالاتر از حالت منفعل حیوانی اطلاق می شود ، حالتی که مردمنمی توانند از آن راضی باشند ، به این خاطر که عقل و تخیل دارند . مردم باید افرادی خلاق و مولد باشند در عملِ آفریدن ، چه مربوط به زندگی باشد ( چون داشتن و پرورش فرزندان ) چه اشیای مادی ، چه هنر یا اندیشه ، ما از حالت حیوانی فراتر می رویم و به حالتی از آزادی و هدفدار بودن وارد می شویم ( همان منبع ، ص 207 ) نیاز به ریشه داشتن : تعلق به انسانها و مکانها یکی از نیازهای انسان است . نیاز به احساس هویت : احساس منحصر به فرد بودن و یکتا بودن یکی دیگر از نیازهای انسان است . نیاز به داشتن قالب روانی : نیاز به جهان بینی یا میل به داشتن یک طریق ثابت و مداوم برای درک و فهم جهان هستی ( شاملو ، 1370 ، ص 80 ) باری آدمی در سازش با اجتماع ، خواهی نخواهی میان نیازهای فطری خود و مقتضیات اجتماع وجه جمعی پیدا می کند و پایه تربیت کودکان بر همین اصل استوار است . در خانواده و در آموزشگاه ها شخصیت کودک را مطابق نیازهای اجتماعی و خواستها و توقع هایی که بعدها از او خواهند داشت پرورش می دهند . بنابراین خانواده نخستین عامل اجتماعی مؤثر در تشکیل شخصیت است . فروم به تأثیر شگرف این عامل توجه خاص مبذول می دارد ( سیاسی ، 1386 ، ص 121 ) کارل راجرز : تمایل به خودشکوفایی در نظریه راجرز : راجرز تمایل به خودشکوفایی ، یعنی بالفعل کردن نیروهای درون را یک امر ذاتی و فطرتی می داند که در همه انسانها جریان دارد . به اعتقاد راجرز این جنبه از انسان زیربنای بیولوژیکی دارد یعنی تمایل به شکوفاسازی خود ، در درجه اول یک فرایند بیولوژیک است از این نظر ، راجرز شباهت زیادی با فروید دارد . فروید سعی داشت حالات روانی را بوسیله ویژگیهای جسمانی و غرایز تبیین کند اما در نظریه فروید جنبه های بدنی اختصاصی تر است و می توان آن را بصورت فیزیولوژیک بررسی کرد . اما راجرز نمی تواند جایگاه معینی را برای جنبه فیزیولوژیک خودشکوفایی یا گرایش به آن تبیین نماید بلکه این ویژگی خود ر ا بصورت رفتارهای ارادی انسان نشان می دهد و قابل بررسی از طریق رفتارهای معینی است که از افراد بروز می کند ( دارابی ، 1384 ص 95 ) این میل به خودشکوفایی ، نه فقط در انسانها ، بلکه در همه موجودات زنده دیده می شود . راجرز اصطلاحهایی از قبیل سرسختی زندگی و جلوراندن زندگی را به کار می برد که باور او را به وجود نیروهای غیرقابل مقاومتی نشان می دهد که باعث می شوند هر موجود زنده ای نه فقط بعضی اوقات تحت شرایط بسیار خصمانه ای بقا پیدا کند ، بلکه همچنین سازگار شود ، رشد کند و نمو پیدا کند . بدین ترتیب در تمایل به شکوفایی یک هسته زیست شناختی نهفته است و اما در جریان بالیدن ، این تمایل ماهیتاً بیشتر روانشناختی می شود و تأثیر یادگیری و تجربه را منعکس می کند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 398 ) راجرز معتقد بود که مردم در سرتاسر زندگی چیزی را که او فرایند ارزش گذاری وجودی می نامد به نمایش می گذارد . منظور او از این اصطلاح این است که همه تجربه های زندگی برحسب اینکه تا چه اندازه در خدمت تمایل به شکوفایی هستند ارزشیابی میشوند . تجربه هایی که انسان آن ها را ترقی می دهند ، یا تسهیل کننده شکوفایی می داند ، خوب و مطلوب تلقی می شوند و بنابراین ، ارزش های مثبت به آنها اختصاص می یابند و تجربه هایی که به عنوان باز دارنده شکوفایی شناخته شوند نامطلوب تلقی می شوند . این ادراکها در رفتار نفوذ دارند زیرا از تجربه هایی که نامطلوب شناخته می شوند اجتناب خواهد شد ، در حال که نسبت به تجربه های مطلوب گرایش وجود دارد ، به طوری که می توانند مجددا ً تکرار شوند ( همان منبع ، ص 399 ) راجرز شخصیت را دارای سه جزء یا سه رکن می داند که عبارتند از : ارگانیسم و میدان پدیداری و خود . اینک به توضیح مختصری درباره هریک از این اجزاء می پردازیم : ارگانیسم : کل وجود فرد آدمی است و آن در میدان پدیداری ، برای رفع نیازهای خود واکنش نشان می دهد و هدفش شکوفایی یا تحقق یافتگی و حفاظت و ارتقاء است . میدان پدیداری : مجموعه تجاربی است که فرد آدمی حاصل می کند و آن یا آگاهانه است و یا ناآگاهانه ، برحسب تجاربی که میدان را تشکیل می دهند بصورت رمزی باشد یا به این صورت نباشد . خود : یک جزء از اجزاء میدان پدیداری است ولی از آن میدان جدا شده است و عبارت است از مجموع ادراکات و ارزشیابی های آگاهانه من ( سیاسی ، 1386 ،ص 175 ) جورج کلی : نظریه سازه شخصی کلی : جورج کلی یکی از نخستین روان شناسان شناختی بود که پیشنهاد کرد فرآیندهای شناختی نقش محوری در عملکرد فرد دارد . کلی متوجه شد که روانشناسان شخصیت معمولاً افراد را بر حسب ابعادی که خود روانشناسان ساخته بودند مشخص کرده اند . پیشنهاد جایگزین او این بود که هدف باید شناسایی سازه های شخصی باشد ، یعنی شناسایی ابعادی که خود مردم برای توضیح و تشریح خویش و شرایط اجتماعی شان به کار می برند . این ابعاد ، واحدهای اساسی تحلیل در نظریه سازه شخصی کلی را می سازند .( 1955 ) بطور کلی ، کلی اعتقاد داشت که افراد انسان را باید دانشمندانی شهودی به شمار آورد . مردم نیز مانند دانشمندان ممکن است باورها و نظریه های نامعتبر بپرورند که مانع زندگی روزانه ی آن ها شده و منجر به تفسیر سودار درباره ی انسان ها ، رویدادها و همچنین خودشان بشود ( شاملو ، 1385 ، ص 474 ) . سازه ها در نظریه کلی در واقع همان ساختار شناختی است که از برخورد افراد با محیط حاصل می شود . به عبارت دیگر سازه ها مجموعه ای از تفکرات است که از تعبیر و تفسیر وقایع و بازخوردهای محیطی شکل می گیرد . برای شکل گیری سازه ها حداقل باید به دو چیز فکر کنید که از برخی جهات شبیه به هم باشند و از برخی جهات متفاوت با هم باشند برای مثال چوب و آهن در سفت بودن با هم شریک اند و اما چوب روی آب می ماند ولی آهن در آب فرو می رود بنابراین یکی از ویژگی های سازه دو قطبی بودن آن است مانند خوبی و بدی ، زشت و زیبا ، لذت و درد و مواردی مثل آن . سازه های شخصی در واقع چگونگی معنی بخشیدن به پدیده ها و رویدادهاست . ما در جریان زندگی متوجه می شویم که حوادث و پدیده ها دارای ویژگی های مشترکی هستند و این ویژگی های مشترک آن ها را از حوادث و پدیده های دیگر متمایز می کند . بنابراین شباهت ها و تفاوت های موجود بین پدیده ها و وقایع موجب شناخت بهتر از پدیده ها می شود ( دارابی ، 1384 ، ص 155 ) . نظریه کلی درباره ی سازه ها در یک چهارچوب علمی ارائه شده است بطوری که در یک اصل موضوعه بنیادی و 11 اصل تبعی سازمان یافته اند . اصل موضوع بنیادی در نظریه ی سازه های شخصی کلی از این قرار است که فرآیندهای روانشناختی ما به وسیله ی شیوه هایی که رویدادها را پیش بینی می کنیم هدایت می شوند . با به کار بردن کلمه ی فرآیند ها ، کلی این مطلب را روشن می سازد که او به وجود هیچ نوع ماده ی بی حرکتی از قبیل انرژی روانی در دیدگاه شخصیت خود معتقد نیست . به جای آن انسان به صورت یک فرآیند متحرک و سیال تصور می شود . فرآیندهای روانشناختی به وسیله ی سازه ها ، یعنی ، از طریق شیوه ای که شخص جهان خود را تعبیر و تفسیر می کند هدایت می شوند . اگرچه رفتار شخص همواره در معرض تغییرات ، با وجود این ، میزانی از ثبات در آن وجود دارد زیرا که فرد طبق یک چهارچوب یا ساختار معین عمل می کند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 433 ) . نظریه ی شخصیتی کلی تصویری خوش بینانه و حتی تملق آمیز از ماهیت آدمی به ما ارئه می دهد . پیش از هر نظریه پرداز دیگر ، کلی با انسان ها به عنوان موجود عقلایی رفتار می کند ما نه تنها قادریم سازه های خود را که از طریق آن ها به جهان می نگریم شکل دهیم بلکه قادریم شیوه ی منحصر به فرد رویکرد خود را به واقعیت فرمول بندی کنیم . بشر رغم زننده سرنوشت خویش است نه قربانی آن ( کریمی ، 1386 ، ص 117 ). چنین دیدگاهی به ما اراده آزاد را هدیه می کند- یعنی توانایی انتخاب مسیری که زندگی بر می گزیند- از آن مهمتر ، قادریم مسیرها را عوض کنیم ، همیشه قادریم دیدگاه خود را تغییر داده و سازه های جدیدی را همراه با پیش بینی های مربوط به آن ها شکل دهیم . شخص اسیر مسیری که در کودکی ، بلوغ یا معرض دیگری انتخاب باشد نیست . هیچ مرحله ی خاصی از زندگی مهمتر از هیچ یک از مراحل دیگر نیست . ما سازه های خود را در سرتاسر زندگی خود تغییر می دهیم یا در آن ها تجدید نظر می کنیم . جهت به روشنی متوجه آینده است زیرا سازه های ما بر مبنای پیش بینی ساخته می شوند . به عقیده کلی بشر در آرزوها می زید . زندگی های ما به وسیله ی آنچه که برای آینده پیش بینی می کنیم و به جایی که فکر می کنیم انتخاب های ما را هدایت می کنند ، اداره می شوند ( همان منبع ، ص 117 ) . نظریه یونگ : ساختار شخصیت از نظر یونگ : یونگ شخصیت را مرکب از چندین سیستم یا دستگاه روانی می داند که جدا از یکدیگرند ولی در یکدیگر تأثیر متقابل دارند این سیستم ها عبارتند از 1- من یا خود آگاه 2- ناخودآگاه فردی 3- ناخودآگاه همگانی با مفاهیم کهن 4- ماسک ( چهره ی ساختگی ) 5- جنبه های مردی و زنی ( آنیما و آنیموس ) 6- سایه 7- توجه شخصیت و کنش های آن : خود ( سیاسی ، 1386 ، ص 53 ) . من : به اعتقاد یونگ ، من بخش آگاه ذهن انسان را تشکیل می دهد که زندگی روزمره ی ما را هدایت می کند . من شانل ترکیبی از ادراکات آگاهانه ، افکار ، حافظه و احساسات است که حس هویت فرد را می سازد . یونگ با بیان وظیفه فوق برای من ، درست در نقطه مقابل نظریه فروید قرار می گیرد زیرا فروید عملکرد من را ناهشیار می داند که شامل مجموعه ای از دفاع های روانی می شود ( دارابی ، 1384 ، ص 78 ) . ناخودآگاه فردی : از نظر یونگ ناخودآگاه فردی شامل خطرات و تجربیاتی می شود که زمانی خودآگاه بوده اند و چون برای فرد تهدید کننده هستند به وسیله مکانیزم های دفاعی از سطح هشیاری دایس زده می شوند . یونگ اصطلاح نیمه آگاه را نیز بکار می برد و مقصود از آن اصطلاح حوادث و خطراتی است که از طریق توجه کردن می توان آن را به یااد آورد و چندان جنبه ناخودآگاه ندارد ( همان منبع ، ص 78 ) . ناخودآگاه همگانی با مفاهیم کهن : بسیار مهمتر از ناخودآگاه فردی است و تمام انسان ها در آن سهیم اند این ناخودآگاه نه تنها گذشته نیاکانی ما ، بلکه ماهیت پیشین انسانی ما را شامل می شود . ناهشیار جمعی که ردهای حافظه موروثی تشکیل شده ، طی نسل های بی شمار تکامل یافته است و از تجربه پیشین اجداد ما ناشی می شود این ردهای حافظه در مغز قرار دارند و شباهت موجود بین ساختار مغز که در تمام انسان ها مشترک است گواه بر ماهیت جمعی آن است . یونگ نوشت که عقل و دانش قرن های بی شمار را می توان در ناهشیار جمعی یافت ( تجر ، 1385 ، ص 41 ) . مفاهیم کهن از صورت های ازلی یا صورت های فکری همگانی تشکیل می شوند . هنگامی که اجداد ما بارها رویداهای یکسانی را تجربه کردند سرانجام ممکن است کهن مفهومی شکل گرفته باشد نمونه ی آن مفهوم کهم مادر است که عبارتست از ماهیت او و آنچه که انجام می دهد و مظهر آن است . مفهوم های کهن دیگر عبارتند از قهرمان ، پادشاه ناجی ، شیطان ، جادو ، پیر دیر و مادر خاکی . برخی از مفاهیم کهن بقدری در تکامل اهمیت یافته اند که نظام های خاص خود را در داخل ساختار شخصیت شکل داده اند ( همان منبع ، ص 41). ماسک ( چهره ساختگی ) : کلمه ماسک در اصل به نقابی اشاره می کند که یک بازیگر برای نمایش یک نقش متفاوت یا روبه رو شدن با بیننده به چهره می زند . یونگ این اصطلاح را اساساً به همین معنا به کار گرفت . یونگ اعتقاد داشت که ماسک ضروری است زیرا ما ناچار هستیم که برای موفقیت در کار خود و سازگاری با افراد مختلفی که مجبوریم با آن ها در تماس باشیم ، نقش های مختلفی را در زندگی بازی کنیم . اگرچه نقاب می تواند برای شخص کاملاً مفید باشد و در حقیقت لازم است اما در عین حال می تواند کاملاً زیان آور نیز باشد . شخص ممکن است معتقد شده باشد که این نقاب ماهیت و وجود درونی او را واقعاً نشان می دهد . شخص با ایفای نقش آن را پذیرفته و در نتیجه جنبه های دیگر شخصیت او تا اندازه ای مورد غفلت قرار گرفته و تحول نمی یابند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 115 ) . جنبه های مردی و زنی ( آنیما و آنیموس ) : آنیما و آنیموس در مجموع به شناخت یونگ در این مورد اشاره می کند که انسان ها اساساً حیواناتی دوجنبی هستند . هر جنس در سطح زیست شناختی ، علاوه بر هورمون های جنسی خود ، هورمون های جنسی مخالف را نیز ترشح می کند . هر دو جنس در سطح روانشناختی ، ویژگی ها، خلق و خوها و نگرش های جنس مخالف را به واسطه ی قرن ها همزیستی در کنار یکدیگر آشکار می کند . بنابراین روان یک زن شامل جنبه های مردانه ( کهن الگوی آنیموس ) و روان یک مرد شامل جنبه های زنانه ( کهن الگوی آنیما ) است ( همان منبع ، ص 815 ) . سایه : یونگ جنبه حیوانی طبیعت انسان را سایه نامیده است . سایه مرکب از مجموعه غرایز حیوانی و خشن و وحشیانه است که از اجداد بشر به او به ارث رسیده است افکار و احساسات نامناسب و برخاسته از سایه ، گرایش به ظهور در خود آگاه و رفتار آدمی دارند اما آدمی این تمایلات را به وسیله ی ماسک از نظر دیگران پنهان نگاه می دارد . یا اینکه آن ها را واپس زده ، به ناخوداگاه شخصی خود می فرستد . سایه در نظر یونگ تقریباً معادل نهاد در نظریه فروید است با این تفاوت که این جنبه ی حیوانی به دو قطبی شدن امور که نقش مهمی در نظریه یونگ دارد کمک می کند ( کریمی ، 1386 ، ص 88 ) . توجه شخصیت و کنش های این ( خود ) : خود احتمالاً مهمترین نظام شخصیت است و تلاش ما برای وحدت و یکپارچگی نشان می دهد . در شخص بالیده خود هسته ی مرکزی شخصیت می شود . خود در تحول اولیه کاملاً ناهشیار پدیدار شده است تا حدودی هوشیار و تا اندازه ای ناهوشیار و کانون تمام ساختار شخصیت خواهد شد . خود به شخصیت ما توازن و ثبات می بخشد ( تجر ، 1385 ، ص 43 ) درونگرایی و برونگرایی در نظریه یونگ : قسمت اعظم ادراک هشیار و واکنش نسبت به جهان پیرامون مان بوسیله نگرشهای برونگرایی و درونگرایی تعیین می شود . یونگ اعتقاد داشت که زیست مایه می تواند به صورت بیرونی و به سوی جهان خارج و یا بصوت درونی و به سوی خویشتن جریان یابد . این دو نوع نگرش برونگرایی و درونگرایی احتمالاً معروفترین بخشهای نظام یونگی به شمار می روند . هنگامی که می گوییم بعضی از افراد درونگرا هستند منظورمان آن است که آنها تا حدودی گوشه گیر و اغلب خجالتی بوده و به خود تمرکز دارند . از طرف دیگر برونگراها ، پذیراتر ، مردم آمیزتر و از لحاظ اجتماعی پرخاشگرترند . طبق نظریونگ هر شخصی زمینه و قابلیت هر دو نگرش را دارد ولی تنها یکی از آنها بارز می شود ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 108 ) هر کس در اصل به یکی از این دو طریق با جهان ارتباط برقرار می کند اگرچه در جهت دیگر نیز همیشه برای فرد باقی می ماند . در حالت درونگرایی ، جهت گیری اصلی فرد به درون و جانب خویش است فرد درونگرا ، دودل ، متفکر و محتاط است . فرد برونگرا به بیرون و جهان خارج گرایش دارد و از نظر اجتماعی درگیر فعال و متهور است . ر این دیدگاه هر فرد وظیفه دارد که وحدت خویشتن را پیدا کند از نظر یونگ وظیفه مهم ما در زندگی این است که هماهنگی و یکپارچگی نیروهای ذکرشده با سایر نیروهای متخاصم را بدست آوریم ( پروین و همکاران ، 1381 ، ص 115 ) صفاتی که با برونگرایی و درونگرایی همبستگی دارند در زیر شرح داده می شود مبین و مؤید تعریفی است که از این حالت روانی شده است : الف – برونگرایان مردمی خونگرم ، زودآشنا ، اهلل معاشرت ، و گفت و شنود هستند ، به آنچه دیده و شنیده می شود و بطور کلی به آنچه محسوس یا به اصطلاح قابل لمس است ، توجه و علاقه دارند ، به سیر انفس و آفاق می پردازند . به اشیا ء و اشخاص به آسانی دل می بندند و به آسانی هم دل برکنند ، عمل را دوست دارند و به سرعت و سهولت عزم می کنند و تصمیم می گیرند . در زمان حال زندگی می کنند و برای دارایی خود و پیروزیهای اجتماعی خود ، ارزش قائلند و چندان پای بند به وفای به عهد و رعایت اصول نیستند . ( سیاسی ، 1386 ، ص 65 ) ب – درونگرایان برعکس ، دیر آشنا ، مردم گریز ، محافظه کار و خیال پرورند ،به دیگران به نظر احتیاط و احیاناً بدگمانی می نگرند ، به آنچه آشکار است به نیروهای نامرئی و نوامیس طبیعت علاقه نشان می دهند بیشتر اهل نظرند تا اهل عمل . پیش از عزم و تصمیم ، مدتی از خود تردید نشان می دهند . به اشیاءو اشخاص دیر دل می بندند ولی در دلبستگی و وفای به عهد پایدار هستند ( کریمی ، 1384 ،ص 109 ) ویژگیهای شخصیتی برونگراها : علامند به وقایع پیرامون خود . روراست و معمولاً پرحرف . عقاید خود را با دیگران مقایسه می کنند . اهل عمل و پیش قدمی در کارها . به سهولت دوستان جدیدی یافته و یا با یک گروه خود را وفق می دهند . افکار خود ر ا بیان می کنند . علاقمند به افراد جدید . بزرگترین وحشت وی آنست که نکند پس از یک فاجعه هولناک ، آخرین بازمانده بشر روی زمین باشند ( ترس از قطع ارتباط با دنیای خارج و مردم ) تنهایی برای او بسیار آزار دهنده است . از تعامل و ارتباط برقرار کردن با دیگران انرژی می گیرند . خوش مشرب بوده اما زیاد احساساتی نیستند . 57 الی 60 % از جمعیت را تشکیل می دهند . از جمع شدن با دیگران لذت می برند و هرچه بیشتر باشند آنها شادترند . این افراد از لحاظ اجتماعی پیشرفت می کنند و اغلب رهبر گروه هستند . این افراد در جستجوی محرک و هیجان هستند و خواهان محیط های شلوغ اند ( میرتقی گرومی فرشی ، 1380 ،ص 59 ) ویژگیهای شخصیتی درونگراها : علاقمند به احساسات و افکار خودشان : نیاز به داشتن قلمرو شخصی ، کم حرف ، ساکت و متفکر دوستان زیادی ندارند . در ارتباط برقرار کردن با افراد جدید مشکل دارند علاقمند به سکوت و تمرکز از دیدو بازدیدهای غیرمنتظره و ناگهانی بیزارند . کارآیی وی در تنهایی یشتر است . بزرگترین وحشت وی آنست که در یک جمع شلوغ قرار گیرد . در بین مردم انبوه بودن آنها را خسته می کند بیشتر از دست کرده خودشان خشمگین می شوند تا دیگران معمولاً کمرو هستند اهل ایده و عقاید نو از در میان گذاشتن اطلاعات شخصی با دیگران ممانعت می کنند مایل به رویکرد آهسته اما دقیق می باشند با مشاهده درس می آموزند ( عبرت گرفتن از دیگران ) و پس از آموختن روش زندگی خود را آغاز می کنند . 25 الی 40 % از جمعیت را تشکیل می دهند.( همان منبع ، ص 61 ) اختلالهای شخصیت : اصطلاح اختلالات شخصیت ، برای توصیف الگوهای رفتاری خاص که برای دیگران زیان آور هستند ، اما برای بیمار منبع لذت می باشند ، به کار می روند . در کتاب راهنمای تشخیصی اختلالات روانی ، ویژگیهای اختلالات شخصیتبه شرح زیر بیان شده است : این اختلالات ، عمدتاً از دوران اولیه زندگی شروع می شوند و در طول عمر ادامه می یابند . مبتلایان به این دسته از اختلالات ، معمولاً علائم اضطراب را از خود نشان نمی دهند . این افراد به ندرت به صورت دوطلبانه برای درمان مراجعه میکنند . این بیماران از تحمل بسیار کمی برای مقابله با استرس برخوردار هستند . این افراد ، موجب نگرانی و ناراحتی دیگران می شوند .( ستوده ، 1381 ، ص 228 ) هنگامی که ویژگیهای شخصیت ، چندان انعطاف ناپذیر و انطباقی شود که کارکرد شخص را بصورت چشمگیری مختل سازند ، به عنوان اختلال شخصیت شناخته می شوند . این دسته از مردم خودشان و دنیا را طوری در می یابند که برای خودشان پررنج و عذاب است و یا توان تلاش و کار را از آنان سلب می کند این تجربه ها در کودکی یا نوجوانی آغاز شده و در طول زمان و موقعیت های گوناگون پایدار ماند ، و در بیشتر زمینه ها بر زندگانی شخص تأثیر می گذارد : این گونه اختلال ها که درواقع شیوه ای نارسا و نامناسب برای حل مسأله و کنارآمدن با فشار روانی به شمار می آیند معمولاً در اوایل نوجوانی بارز و آشکار شده و در سراسر زندگی ادامه می یابند ( هاشمیان ، 1385 ،ص 548 ) در DSM-IV چندین نوع اختلال شخصیت مطرح شده است که در زیر بصورت خلاصه آورده شده است : شخصیت جامعه ستیز : تکانشی ، رفتارهای خالی از عطوفت و بی اعتنا به دیگران و ارج نگذاردن بر هنجارهای اجتماعی شخصیت مرزی : ناپایداری مزمن در خلق و روابط با دیگران و خودنگری ، تکانشوری خود ویرانگر شخصیت هیستریایی : نیاز شدید به توجه و تأیید دیگران از راه رفتار نمایشی ، اغواگری و وابستگی شخصیت خودشیفته : خود بزرگ پنداری و بی اعتنایی و زیرپا گذاردن مکرر نیازهای دیگران ، بهره کشی از دیگران شخصیت پارانوئیدی : بی اعتمادی گسترده و مکرر به دیگران بصورت نابجا و ناروا شخصیت اسکیزوفرنی گونه : رفتار هیجانی و اجتماعی مکرراً نامناسب یا بازداشته ، شناختهای انحرافی ، گفتار نامنسجم شخصیت مردم گریز : اجتناب از تعامل های اجتماعی ، محدود ساختن تعامل ها به سبب نگرانی مزمن از انتقاد شدن شخصیت وابسته : خودباختگی گسترده ، نیاز به مراقبت شدن و ترس از طرد شدن شخصیت وسواسی : انعطاف ناپذیری و خشکی شدید در کارها و روابط اجتماعی ، کمال گرایی افراطی ( همان منبع ، ص 549 ) سنجش شخصیت : بطور کلی در روان شناسی از دو نوع روش برای ارزیابی و اندازه گیری شخصیت استفاده می شود یکی روش عینی و دیگری روش فرافکن . در روان شناسی بالینی ، روشهای عینی را می توان به دو قسمت تقسیم کرد : یکی از آنکه رفتار فرد را با مشاهده مستقیم ارزیابی می کند و بنابراین به آنها هم می توان نام مشاهدان کلینیکی داد و دسته دیگر که آنها را با نام آزمونهای عینی می شناسیم ( شاملو ، 1386 ،ص 113 ) در آزمونهای فرافکن یا پروژکتیو ، محرک مبهمی به فرد داده می شود تا درباره ادراک خود از آن بگوید یا بنویسد . فلسفه اساسی در این آزمونها این است که معمولاً هرچه محرک مبهم تر باشد آزمایش شونده از منابع احساسی و فکری خود ، برای توجیه آنچه درک کرده است بیشتر مایه می گذارد . درواقع آنچه را که درک می کند انعکاسی از تجارب گذشته ، تصورات ، تفکرات و تمایلات و احتیاجات او ( همان منبع ،ص 118 ) شخصیت بهنجار و نابهنجار از دیدگاه اسلام : انسانی که دارای شخصیت بهنجار است به جسم و سلامت و نیرومندی آن اهمیت می دهد و نیازهای آن را تا حدودی که شرع و عقل اجازه می دهد برآورده می کند و همزمان با آن به خداوند ایمان می آورد و عبادت و دستوراتی را که موجب رضای پروردگار می شود انجام می دهد و از اعمالی که مایه خشم آفریدگار می شوند اجتناب می ورزد ، در نقطه مقابل کسی که پیرو هوای نفس خویش باشد و همچنین فردی که خواسته ها و نیازهای جسمانی خود را سرکوب و مقهور کند و با رهبانیت افراطی و ریاضت شدید باعث ضعف قوای بدنی خود شود و تنها به ارضای نیازها و تمایلات معنوی خویش بپردازد شخصیتی نابهنجار دارد زیرا اینگونه گرایش های افراطی یا تفریطی یا طبیعت و یا بهتر گفته شود با فطرت انسان مغایر و متضاداست به همین سبب هیچکدام از این دو گرایش به شکل گیری و تحقق ماهیت حقیقی انسان و ایجاد شخصیت متعادل او نمی انجامد ( هاشمیان ، 1385 ، ص 159 ) تیپ شناسی : یکی از مفاهیم پایداری که در طی تاریخ بشر همراه با مفهوم شخصیت آمده است صفات جسمانی می باشند از گذشته های بسیار دور این عقیده بر باور مردم حاکم بود که افراد چاق ، افراد خوش مشرب و شاد ، افرا لاغر مردمانی خجالتی ، مضطرب و عصبی بوده و آدمهای ورزشکار دارای روحی سالم هستند این نظریه که رابطه بین ساختمان سرشتی بدن و خصوصیات روانی و رفتار او وجود دارد ، قرن ها قبل از پیدایش روان شناسی عملی وجود داشته است . ( شاملو ، 1363 ، ص 174 ) یکی از اولین دانشمندانی که بطور جدی در مورد این رابطه اظهار نظر کرده است بقراط حکیم بوده است بقراط بدن انسان را دارای چهار نوع خلط تصور می کرد : خون ، بلغم ، صفرا ، سودا وی معتقد بود که میان جسم آدمی و جهان خارج ارتباط برقرار است و عناصر چهارگانه آب ، باد ، خاک و آتش که پیش از او بوسیله آمیدوکس فیلسوف دیگر یونانی عناصر تشکیل دهنده جهان فرض شده بوند در بدن خواص و آثاری دارند بدین معنی خاصیت آتش گرمی ، خاصیت باد سردی ، خاصیت خاک خشکی ، خاصیت آب تری است . خون افراد بهنجار هر چهار عنصر را به مقدار مساوی و متعادل داراست . از سوی دیگر بلغم نماینده رطوبت آب ، صفرا نماینده گرمی آتش و سودا نماینده خشکی خاک می باشد ( کریمی ،1386 ، ص 131 ) جالینوس براساس نظرات بقراط ، اعتقاد داشت که مردم برمبنای غلبه هر یک از این اخلاط در بدن از نظر شخصیتی از یکدیگر متمایز می گردند : این چهار نوع شخصیت عبارتند از : سودایی مزاج : سیاه چهره و بلند قد هستند ، اعمال تنفسی و جریان خون در آنها ضعیف و کند است ، از نظر شخصیتی افرادی مضطرب و بدبین و ناراحت هستند بلغمی مزاج : چاق و پرچربی و سرخروی هستند ، جریان خون و تنفسی در آنها ضعیف است و درارای عضلات شل هستند ، از نظر شخصیتی زودآشنا ، اجتماعی ، لاقید ، کم فعالیت ، بی درد و کندذهن هستند دموی مزاج : جریان خون کند ، ظاهری خوش آب و رنگ ، اشتهایی خوب و خواب سنگین دارند . خوشگذرانی ، خوش بینی ، فعالیتهای ذهنی سطحی و کم عمق از ویژگیهای شخصیتی آنان می باشد صفراوی مزاج : از نظر جسمی باریک اندام هستند و رنگ پوست آنان متمایل به قرمز و خشک است ، حرکات تنفسی آنان کند وشدید می باشد و از نظر خلق و خوی افرادی تند خوی ، زودخشم ، برتری طلب ، حسود و دارای خوابهای پرکابوس هستند ( ستوده ، 1381 ،ص 215 ) این تیپ شناسی بطور همزمان ایجاد دو خط فکری در نظریه شخصیت را آغاز کرد . خط اول عبارت بود از این تصور که شخصیت افراد به نوعی در یک تیپ یا دسته خاص جای می گیرد خط دوم این تصور را در بر دارد که شخصیت افراد تا حد بسیار زیادی از طریق متغیرهای زیست شناسی تعیین می شود ( چارلز ، اس ، 1375 ، ص 114 ) تیپ شناسی از دیدگاه کرچمر : کرچمر دانشمند معروف آلمانی در سال 1921 در کتاب ساخت بدن و منش ، معتقد است که افراد را می توان از نظر جسمانی طبقه بندی نمود . تیپ های شخصیتی از نظر او عبارتند از : لاغرتنان یا لپتو سوماتیک : این افراد بدنی لاغر و کشیده دارند ، با قفسه سینه باریک و کم عمق زاویه زیر دهده ای تنگ است و پای بلند و گردن باریک مشخص می شوند و از نظر خلق و خوی دیر جوش ، گوشه گیر و خیال باف هستند . بیش از عالم خارج ، به عالم درون تمایل دارند . دیآشنا هستند اما دوستیهای آنان عمیق و دیر پا می باشند . از نظر فعالیتهای عضلانی ، قوی هستند البته این گروه از نظر طبقه بندی جالینوس در گروه صفراوی مزاج قرار می گیرند ( ستوده ، 1381 ،ص 216 ) فربه تنان یا پیک نیک : افرای که در این طبقه جای می گیرند از نظر جسمی چاق و به قول معروف خپله هستند ، قد آنها کوتاه است و سینه و شکمشان نسبت به سایر قسمتهای بدن رشد بیشتری دارد صورت آنها پهن است ، گردن آنها کوتاه و کلفت و پوست بدنشان تمایل به سرخی دارد از نظر خلق خوش برخورد ، خوش گذران ، شوخ طبع و خوش خوراک هستند به همه چیز با نظر خوش بینانه نگاه می کنند . و ظاهر و باطن یکسانی دارند . زود به دیگران دل می بندند و زود هم از آنان دل می کنند . این افراد در مجموع ، برونگرا هستند و در مسایل عقلی و منطقی زیاد عمق ندارند ، از نظر جسمی استعداد چاقی دارند و از نظر منش ادواری هستند یعنی خلق آنها بطور متناوب تغییر می کند و از نظر بیماری آمادگی ابتلا به سایکوزماتیک – دپرسیو را دارند ( گنجی ، 1386 ، ص 228 ) طبقه اتلتیک یا سنخ پهلوانی : از نظر جسمی این گروه دارای استخوانهای محکم ، عضلاتی نیرومند و قوی می باشند و از نظر روانی و اخلاقی ، افراد این گروه علاقه زیادی به فعالیتهای بدنی و شرکت در مسابقات دارند . افرادی پرخاشگر و زورگو هستند و حساسیت لاغرتنان را ندارند بلکه تا حدودی خونسرد و عمدتاً محافظه کارند . .کمتر شوخی می کنند و سعی میکنند بیشتر جدی باشند آمادگی مبتلا شدن به بیماری صرع را دارند ( کریمی ، 1378 ، ص 130 ) تیپ شناسی از دیدگاه شلدن : طبقه بندی شلدن از مشاهده افراد طبیعی به وجود آمده ، بر فرضیه جنین شناسی استوار است . این طبقه بندی در شکل ظاهری بدن سه بعد تشخیص می دهد که از رشد سه لایه جنین یعنی اندودرم ، مزودرم و اکتودرم پدید می آیند . اولین اقدام شلدن این بود که از صدها جوان برهنه در سه حالت مختلف ( جلو ، عقب ، پهلو ) عکس گرفت . هزاران عکس بدست آمده را چندین بار طبقه بندی کرد و آخرالامر به این نتیجه رسید که ناحیه شکم ، اعضای درونی ( معده ، قلب ، ششها ) در بعضی از آنها بزرگ و در بعضی دیگر کوچک است . بقیه افراد بین این دو حد افراط و تفریط قرار دارند . چون این ناحیه از بدن از رشد لایه آندودرم جنین به وجود می آید این تیپ افراد را آندومورف نامید ( گنجی ، 1386 ، ص 229 ) از لحاظ عضلانی بودن و استحکام استخوانها نیز شلدن تفاوتهایی بین افراد دید . او متوجه شد که از این نظر نیز می توان افراد را طبقه بندی کند. بدین ترتیب که در یک طرف کسانی را قرار دهد که کاملاً عضلانی هستند و در طرف دیگر کسانی را جای می دهد که عضلات بسیار ضعیفی دارند و بقیه را بین این دو حد توزیع کند . چون عضلات از رشد لایه مزودرم جنین به وجود می آیند ، این تیپ افراد مزومورف نامیده می شوند ( همان منبع ، ص 229 ) از لحاظ ساختمان اعصاب نیز بین آزمودنیها تفاوت فاحشی وجود دارد چون اعصاب از رشد لایه اکتودرم جنین به وجود می آید شلدن این گروه از افراد را اکتودرم نامید . افراد این گروه بلند و باریک هستند یعنی رشد آنها عمودی است ، سینه ای صاف دارند ، دنده هایشان از زیر پوست نمایان و عضلاتشان ضعیف است در این افراد اندازه سطح بدن نسبت به حجم بدن زیادتر از آن در دو تیپ دیگر است . همچنین بزرگی مغز و رشد سلسله اعصاب مرکزی نسبت به حجم بدن ، که در افراد این تیپ خیلی بیشتر از دو تیپ دیگر است . افراد این تیپ بطور کلی ضعیف هستند و برای کارهای بدنی و مسابقه های ورزشی آمادگی ندارند . ( سیاسی ، 1386 ،ص 204 ) قدم بعدی در مطالعات شلدن ، مشخص کردن ویژگیهای درونی و شخصیتی تیپ های مختلف بود . او برای این منظور ، هزاران عبارت که جنبه های شخصیت را توصیف می کردند ، جمع آوری نمود و پس از بررسی های بسیار از بین آنها تعدادی صفت را انتخاب کرد و افراد مورد مطالعه خود را از نظر این صفات مورد تجزیه و تحلیل آماری قرار داد و سه صفت شخصیتی عمده را مشخص نمود . او گروه اول صفات را ویسروتونیا نام نهاد . ویسرو در زبان لاتین به معنای اعماء و احشاء می باشد . همه صفاتی که در این گروه قرار دارند با خوش خویی ، خوش زیستی و لذت طلبی همراه هستند ( ستوده ، 1381 ، ص 219 ) به گروه دوم این تقسیم بندی از نظر اینکه صفات مربوط به آنها در صفات بدنی قرار دارد سوماتوتونیا گفته می شود . صفات این گروه بیشتر در زمینه رقابت ، حرکت و پرخاشگری است . به گروه سوم شخصیت بدلیل آنکه صفات آنها بیشتر مربوط به فعالیتهای خاص مغز است سربوتونیا گفته می شود صفات این گروه بیشتر در زمینه درک و فهم ، نگرانی و حساسیت فوق العاده آنان می باشد ( همان منبع ص 219 ) تیپ شناسی از دیدگاه یونگ : 1- برونگرایی 2- درونگرایی نگرش برونگرایانه ، انسان را به سوی دنیای عینی بیرون سوق می دهد در حالی که نگرش درونگرایانه او را متوجه دنیای درون خود می نماید . این دو نگرش معمولاً در هر شخص وجود دارد ولی بطور معمول یکی غالب و آگاه و دیگری مغلوب و ناخودآگاه است یونگ برای هر کدام ( افراد درونگرا و برونگرا ) خصایصی می شمارد . درونگرایان به افکار و احساسات خویش توجه دارند : نگران آینده و محافظه کارند اصول و معیارها را مهمتر از خود اعمال می دانند و در نوشتن بهتر از گفتن هستند . مردم گریز و دیآشنا هستند . برونگرایان به افراد و اشیا توجه دارند و در زملان حال زندگی می کنند و به خود اعمال توجه دارند . خونگرم ، پرحرف ، زودآشنا ، اهل معاشرت و اجتماعی هستند ( شعاری نژاد ، 1354 ، ص 575 ) به نظر یونگ در انسان ، چهار کنش یا فعالیت اساسی روانی وجود دارد که عبارتند از : تفکر ، احساس ، ادراک و الهام . ادراک و الهام از کارکردهای غیرعقلانی هستند و تفکر و احساس از کارکردهای عقلانی که شامل قضاوت و ارزیابی درباره تجربیات می شوند ( شاملو ، 1386 ، ص 53 ) تفکر : افرادی که این کنش در آن ها قوی تر است می کوشند جهان را با استدلال بشناسند و به رابطه منطقی جهان توجه دارند . احساس : افرادی که این کنش در آن ها مسلط است می کوشند جهان را بااحساسات خوشایند و ناخوشایند که از تجربه های خود دارند بشناسند ادراک : این افراد جهان را آن چنان که هست تجربه می کنند . الهام : افرادی که این کنش در آن ها قوی تر است ، در شناخت جهان ، به یک ناخودآگاه یا ادراک درونی توجه دارند و می کوشند به نیروی نهانی موجود در اشیاء پی ببرند . ( شعاری نژاد، 1354 ، ص 576 ) یونگ براساس دو نگرش و چهار کارکرد مذکور هشت سنخ روانشناسی را بوجود آورد : سنخ فکری برونگرا : چنین افرادی بر طبق قواعد انعطاف ناپذیری زندگی می کنند . آنها احساسات و هیجانهای خود را سرکوب کرده در تمام جنبه های زندگی واقع گرا هستند . دانشمندان در این سنخ قرار دارند . سنخ احساسی برونگرا : این افراد تفکر خود را بازداری کرده و شدیداً هیجانی هستند ، آنها از ارزش ها ، اصول اخلاقی و آداب و رسومی که آموخته اند دست برنداشته و از آنها پیروی می کنند و بطور غیر معمول نسبت به انتظارات و عقاید دیگرانن حساس هستند و و اغلب زنان دارای این تیپ شخصیتی هستند . سنخ ادراکی برونگرا : این سنخ شخصیتی متوجه لذت و شادی و تداوم تجربه ها و حس های جدید است چنین اشخاصی شدیداً واقعیت مدار بوده و تا اندازه ای زیاد با افراد و موقعیتهای مختلف انطباق پذیر هستند . سنخ الهامی برونگرا : این افراد به خاطر توانایی زیاد خود در بهره برداری از فرصت ها در تجارت و سیاست کارایی بالایی دارند . آنها جذب عقاید جدید شده و خلاق هستند . سنخ فکری درونگرا : این افراد سازگاری خوبی با دیگران ندارند و در بیان افکار خود مشکل دارند و ظاهراً بی احساس بوده و توجهی به دیگران ندارند . آنها نه بر احساس خود ، بلکه بر اندیشه های خود تمرکز دارند . سنخ احساسی درونگرا : در این افراد تفکر و ابزار بیرونی هیجان سرکوب شده است آنها به نظر دیگران اسرارآمیز و دست نیافتنی می آیند و آرام و متواضع هستند . سنخ ادراکی درونگرا : این افراد غیرمنطقی هستند و از دنیا بریده اند . آنها به بیشتر فعالیتهای انسان با خیرخواهی و سرگرمی می نگرند . سنخ الهامی درونگرا : این افراد ممکن است چنان به شهود توجه کنند که ارتباط اندکی با واقعیت داشته باشند آن ها رویایی و خیال پردازند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص110 ) تیپ شناسی از دیدگاه اریک فروم: فروم چند تیپ شخصیت را مطرح کرد که زیر بنای رفتار انسان هستند و توضیح داد افراد با اینگونه تیپ ها چگونه با دنیای عملی ارتباط برقرار می کنند. مشکل های خالص این تیپ ها نادرست است . اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولاَ یکی غالب است . او تیپ های شخصیت را به چهار گروه دسته بندی کرد : مرده گرا : تیپ شخصیتی مرده گرا مجذوب مرگ ، جنازه ، ویرانی و کثیفی است و وقتی این افراد از بیماری ، مرگ ، مراسم تدفین صحبت می کنند خوشحال به نظر می رسند آنها سرد و بی تفاوت هستند و عاشق نظم و قانون و استفاده از زور و قدرت اند فروید باور داشت که هیلتر نمونه ای از تیپ مرده گرا بود البته همه این گونه افراد اینگونه ظالم نیستند ممکن است برخی از آنان بی آزار به نظر برسند اما معمولاَ نشانی از کمبود عاطفه را در مسیر رفتاری خود بر جای می گذارند فروم مادری را مثال می زند که دائماَ نگران شکست های فرزندش است و با اینکه فرزندش را دوست دارد اما درباره ی آینده او پیش بینی های مأیوس کننده می کند . زنده گرا : تیپ متضاد مرده گرا ، شخصیت زنده گرا است . این افراد عاشق زندگی کردن ، رشد کردن آفریدن و اختن هستند آنها سعی می کنند بر دیگران تأثیر گذارند ، نه با زور و کنترل کردن ، بلکه با عشق ، منطق و الگو بودن ، آنها به رشد خود و دیگران علاقه مندند و آینده نگرند . شکل های افراطی تیپ های شخصیت مرده گرا و زنده گرا کمیابند . اغلب افراد آمیزه ای از هر دو تیپ هستند . شخصیت مرده گرای افراطی و روانپریش و دیوانه خواهد بود و زنده گرای افراطی یک قدیس است و مسلم است که هیچ یک از آنها در دنیای عملی خوب عمل نخواهند کرد . مال پرست :در رابطه با تیپ شخصیتی مالپرست ، تعریف و معنی زندگی وی به اموال و چیزهایی که در اختیار دارد وابسته است. این عقیده نه تنها اموال مادی مانند اتومبیل ، پوشاک ، خانه یا جواهرات را در بر می گیرد بلکه افراد و حتی چیزهای غیر مادی مثل عقاید را نیز شامل می شود . این افراد و ارزش خود را بر حسب مقایسه اموال خود و اموال دیگران تعریف می کنند . بسیار رقابتی هستند و برای جلو افتادن از ارزش های مادی آشنایان بی وقته تلاش می کنند و حتی در این جریان از دیگران بیگانه می شوند و با آنان دشمنی می کنند . فروم باور داشت که هر جامعه ای که اکثر افراد آن از تیپ مال پرست باشند جامعه ای بیمار است . هستی گرا : افراد این تیپ خود را بر حسب آنچه هستند و نه بر حسب آنچه کرده اند توصیف می کنند . تیپ های هستی گرا چندان رقابت جو نیستند . توصیف احساس ارزشمندی آنان از درون نشأت می گیرد نه از مقایسه کردن خودشان با دیگران آنان با دیگران همکاری می کنند و به آنان عشق می ورزند . لذت زندگی آنها تقسیم کردن با دیگران به جای تلاش برای جلو افتادن از آنهاست تیپ شخصیتی هستی گرا ، ویژگی های مشترکی با تیپ زنده گرا دارد . فروم افراد دارای تیپ شخصیتی هستی گرا را به این صورت توصیف می کند : « در زندگی مشارکت می کنند ، اهل تجربه هستند ، بر زمان حال تمرکز دارند و با خود و جامعه رو راست هستند » ( اینترنت ) تیپ شناسی از دیدگاه آدلر : آدلر تصوری خوش بینانه از آدمی دارد ، بوسیله نیروهای ناهوشیاری که قادر به دیدن یا کنترل آنها نباشیم به پیش رانده نمی شویم بلکه خودمان این نیروها را شکل می دهیم وآن ها را به شکل خلاق بکار می گیریم .سبک زندگی یا منش به الگوهای منحصر به فرد و ویژگیها و رفتارهایی اطلاق می شود که آدمیان بوسیله آنها در تکاپوی کمال هستند رفتارهای مربوط به سبک زندگی در اصل برای جبران حقارت شکل می گیرند ، در کودکی در اثر تعامل های اجتماعی فرا گرفته می شوند و در سن 4 یا 5 سالگی پا می گیرند ( جمهری و همکاران ، 1386 ، ص 168 ) سه مشکل نخستین زندگی با رفتار در مقابل دیگران . اشتغال و عشق سروکار دارند . چهار سبک زندگی با پاسخهای اساسی برای رو در رویی با این مشکلات وجود دارند : 1- سنخ سلطه گر یا حکمران : علاقه اجتماعی ندارد ، بی توجه به دیگران رفتار می کند و حتی ممکن است به دیگران یورش ببرد . 2- سنخ اجتنابی : از مشکلات زندگی روی برمی گردانند. 3- سنخ گیرنده : وابسته به دیگران است و انتظار دارد که همه چیز را از دیگران دریافت کند سنخ های سلطه گر گیرنده و اجتنابی از علاقه اجتماعی برخوردارنیستند و برای کنار آمدن با مشکلات زندگی روزانه آماده نشده اند ( همان منبع ، ص 168 ) پیروان آدلر با مطالعه روی نظریه وی براساس دو ویژگی عمده ، چهار تیپ شخصیتی را ارائه دادند .این دو ویژگی عمده عبارتند از : سازنده بودن در مقابل مخرب بودن فعال بودن در مقابل منفعل بودن . براساس این ملاکها افراد را می توان به چهار دسته تقسیم کرد : افراد فعال و سازنده : به عقیده آدلر اینگونه افراد از بالاترین میزان سلامت روانی برخوردارند با دیگران ارتباط سازنده دارند ، دیگران را می پذیرند و برای حل مشکلات دیگران تلاش می کنند . افراد غیر فعال و مخرب : این افراد در صدد قبول مسئولیتی نیستند ، برای دیگران کارشکنی نمی کنند و در عین حال درصدد حل مشکلات دیگران نیز برنمیآیند ، اینگونه افراد دائماً افراد دیگر را سرزنش می کنند پرخاشگری خود را به صورت انفعالی بروز می دهند . افراد فعال و مخرب : این افراد با دیگران ارتباط سالمی ندارند و تمایل به از میان بردن دیگران دارند سبک زندگی این افراد به صورت رقابتی بوده و به جای همکاری با دیگران ، رقابت را ترجیح می دهند . در کارها منفی بوده و دائماَ در صدد کار شکنی و انتقام گرفتن از دیگران هستند . افراد غیر فعال و سازنده : افرادی هستند که در ارتباطات اجتماعی منفعل عمل می کنند ، اعتماد به نفس کامل را ندارند و در عین حال اگر بتوانند با دیگران همکاری و در صدد ایجاد اشکال برای دیگران نیستند ( دارابی ، 1384 ، ص 116) . انتقادات از سنخ شناسی (تیپ شناسی ) : انتقادات فراوانی را می توان بر روش های شناخت و طبقه بندی شخصیت وارد کرد . نخست آنکه اصولاَ قرار دادن افراد در چند سنخ مشخص سبب مورد غفلت واقع شدن بسیاری از خصوصیات شخصیتی دیگر است که ممکن است در افراد آن تیپ وجود داشته باشد .از سوی دیگر افراد هر تیپ نیز ممکن است فاقد بسیاری از صفات ذکر شده در مورد آنها باشند . دوم آنکه ، بین افراد مختلف ، صفات مشترک بسیاری نیز می توان یافت مثلاَ تأکید بر اندیشه ورز بودن افراد لاغر به این معنی که افراد چاق و سنخ پهلوانی فاقد اندیشه ورزی هستند ( کریمی ، 1378 ، ص 130 ) اشکال سوم این گونه طبقه بندی ها این بود که اگر بر اثر تغذیه و یا عوامل دیگر ، تغییراتی در سنخ بندی افراد ایجاد شوند آیا ویژگی های شخصیتی تغییر می کنند . سر انجام این اعتقادات که عمدتاَ هم صحیح هستند سبب شد که اعتبار علمی سنخ شناسی مورد تردید قرار گرفته و صرفاَ به عنوان راهنمایی نسبی برای درک و شناخت برخی جنبه های شخصیتی در انسان مورد نظر و توجه قرار گیرد ( همان منبع ، ص 131 ) تعاریف سازگاری : فعالیت سازگاری جریانی است که با به وجود آمدن احتیاجی شروع شده و انسان پس از انجام فعالیت هایی ، به برطرف کردن آن احتیاجات اقدام می کند ( اسلامی نسب ، 1373 ، ص 275 ) اسلامی نسب سازگاری را با کلمات زیر بیان می کند : وفق ، مدارا ، سازش ، آمیزش، تطبیق ، توافق ، مصالحه ، همکاری ، کنار آمدن ، همسویی ، هماهنگی ، خوگرفتن ، همزیستی مصالحه آمیز و امثال آن ( همان منبع ، ص 258 ) به نظر مک دالند ، وقتی می گوییم فرد سازگار است که پاسخهایی که او را بر تعامل بر محیطش قادر می کنند آموخته باشد در نتیجه به نحو قابل قبول اعضای خود رفتار کند تا احتیاجاتش ارضا شود ( مک دالند ، به نقل از یاسایی ، 1375 ، ص 218 ) تعبیر دیگر سازگاری این است که فرد با دیگران طوری رفتار کند که هیچگونه درگیری و مشکل با آنان نداشته باشد ، انسانی را سازگار تلقی می کنیم که مسائل و رفتار منطقی دیگران را قبول کند و اگر با محیطی نمی تواند سازش پیدا کند محیط دیگری برایش وجود داشته باشد ( همان منبع ،ص 260 ) خصوصیات سازگاری : الف – سازگار شدن با خود و محیط پیرامون خود برای هر موجود زنده یک ضرورت حیاتی است ب- ارضای نیازها به طریق قابل قبول ، خود در طریق سازگاری گام نهادن است و سازگاری گاه آگاهانه و زمانی ناخودآگاه .








